تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

اصلا اینجا رو انگاری یادم رفته...

نمی دونم چرا اینجوری شدم!خوب یا بد ولی حالم اصلا خوب نیست!

نمی دونم دارم نقش بازی می کنم یا واقعیه!!!

قربونت برم که این ۲ بار که تا حالا بهت سر زدم هرچی خواستم بهم دادی!ولی این دفه نمی دونم چرا اینقد زود دادی! من گفتم اگه به صلاحمه!

به نظر شما واقعا به صلاحمه؟

چرا ته دلم قرصه؟ چرا .....

یعنی هنوزم دوسم داری؟یعنی هنوزم دلت برام می سوزه وقتی با گریه ازت میخوام؟

منو دعوت میکنی خونه ی خودت؟

می دونی چقدر مشتاقتم؟؟؟

 

۱-برام دعا کنید!

۲-بی معرفت دلم برات تنگ شده!)خطاب به همسایه بغلی وبلاگم(

۳-سوغاتی مشهد حسابی سرم رو گرم کرده!خدایا کمکم کن از پا در نیام!

 

 

دوستون دارم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:48 توسط مهربون |


آدم کلی برنامه ریخته باشه که ییاد واسه تحقیقش سرچ کنه!بعد خوابش ببره ساعت ۳:۳۰ بیدار شه!

تازشم ۱۱ صب هم باید برم!!!

امان از دست این تزریقاتی هاااااااا.هرچی میگم بی حس کننده بزن مگه حالیشه!!!

 

دوستان گل!

از شنبه تا ۵شنبه در مشهد به سر می بریم!

همه تون رو دعا میکنم!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 5:12 توسط مهربون |


قاعدتا باید از این که قبول شدی خوشحال باشم! هستماااااااااااا

برات یه نموره می ترسم!!!

قبولیت مبارک داداشی!

یادت نره قراره چی کارا بکنی!!!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:38 توسط مهربون |


نمی دونم به خاطر چی بود! نمی گم آه! شاید دعا! ولی اصلا ناراحت نیستم!!! همیشه دوست داشتم اگه با من نبودی با بقیه هم نباشی وحالا خوشحالم!

شاید فک کنی از بد جنسیمه! ولی من به خودم حق میدم! بعد از اون همه گریه و آزاری که بهم دادی به خودم حق میدم!

اما جات همیشه خالی می مونه!همیشه!چیزای زیادی یادم دادی.این که خیلی از حرفا نزدنش همیشه بهتره. این که گفتن زیادی دوست دارم وقتی عادت بشه دیگه فایده که نداره هیچ ضرر زیادی هم داره!

ولی یه چیز خیلی مهم اینه که یاد گرفتم بد نباشم...

دلم برات تنگ می شه ولی می دونم اون جا جات بهتره!!!

ولی حالا اوضاع منم بهتره و از این بابت خوشحالم.حالا انتظار چیزای خوب خوب می کشم!حالا می دونم باید با بقیه چطور رفتار کنم!

خیلی خوشحالم! از این که دیگه به خاطر تو انتظار چیزای بد بد نمی کشم.

 

حس خیلی قشنگیه که بخوای چمدون مسافرتت رو ببندی و بری جایی که دلت براش یه ذره شده.واسه هوایی که از اینجا سردتره.واسه بارونای خوشگلش. واسه مه های شبونه اش.حتی واسه بی برق هاش.واسه اون شبایی که برق می رفت و از ترس تاریکی همه دور هم جمع می شدیم و خودمون رو سرگرم می کردیم.

وای که چه شبا و روزایی رو میگذروندیم.

پ.ن1:میگما شما درمانی برای ریزش مو ندارین؟ دیگه کم کم دارم کچل می شم!!!

پ.ن2:دوست دارم بیشتر از همه تو رو ببینم!عوض شدی؟!!؟

پ.ن3:من خودخواهم؟

پ.ن4...........لعنت به هر چی انتخاب واحد اینترنتیه!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:8 توسط مهربون |


چقد سخته همش بخوای دنبال حروف بگردی! خصوصا وقتی بدونی جاشون همین نزدیکی هاست!!!

کمتر از دوهفته ی دیگه باید برم دانشگاه! دلم خیلی خیلی تنگ شده! واسه همه س اون روزا،حتی اون روزای بد و ناراحت کننده! امسال تنهام، نمی دونم شایدم حقمه! به پاس همه بدی هایی که به بعضی ها کردم! و همیشه هم چوبشو خیلی زود می خوردم! هستی می گفت این یعنی خدا دوست داره! شایدم همینی باشه که هستی میگه ولی این جوری همیشه بدی هات جلو چشماته. همیشه به خودت میگی یعنی من اینقدر بدم؟

امسال فقط من موندم و تو!!! می دونم خیلی اذیتت کردم!خیلی شبا ناراحتی تو می دیدم!گریه هاتو می شنیدم ولی...

اما حالا ظلمی که بهت کردم داره سرم میاد! خوب می دونم مهربون تر از اونی هستی که تو خواسته باشی! ولی اینو می دونم که اونی که اون بالاس دلش نمی خواست غم و غصه ی بنده اش رو ببینه! اما حالا اومدم تلافی.می خوام سعی کنم مثل تو باشم!خوب!!! (البته یه ایراد کوچولو داری خانمی که اونم من که پیشت باشم حلش می کنیم!)

اما تو!!!

می خوام از تو بگم! از تویی که فک میکردم خوبی!البته خوبی هااااا ولی نه برای من! تو حتی مهربونی هات برای من نبود! شورش نمی کنم! احساس آدم هیچوقت اشتباه نمی کنه.خیلی دوست داشتم.بیشتر از اونی که حتی خودم هم فکرشو بکنم ولی تو مال من نبودی! آره من خودخواه! زوره مگه؟؟؟ تو حتی  یه کوچولو مال من نبودی. هیچوقت روزایی رو که برات گریه کردم یادم نمی ره! تو هم احتمالا روز آخر پشت اون بوته های مورت حیاط خوابگاه رو یادت نمی ره! یعنی امیدوارم نره! وقتی ازم پرسیدی آمنه!!!چته؟چیزی شده؟چرا اینطور گریه میکنی؟ و من نتونستم بگم که برای تو!

من نمی تونم مثل هستی باشم! دلم شکست! خورد شد! دیگه هم تیکه هاشو پیدا نکردم که بند بزنم! نمی تونم هیچ آرزویی جز این برات داشته باشم که::::

ای کاش فقط یه گوشه از همون احساس من رو یه روزی همینجا تجربه کنی!!!

 

ای کاش می شد همه با هم خوب می موندیم که حالا مجبور نمی شدیم این جدایی ها رو تحمل کنیم!!!!

 

پ.ن 1:نخیر خل نشدم! مگه عجیبه؟ عجیبه که دلم می خواد همه چی یهو عوض شه؟عجیبه که دلم می خواد دوستم فقط مال خودم باشه؟ تو بگو بچه گانه! من دلم می خواد!!!

پ.ن 2:حس یه بچه کلاس اولی رو دارم! 

پ.ن 3: یه پست پر مکافات از لب تاپی که حروف فارسی روش نداره.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:1 توسط مهربون |


این روزا تنبل شدم!(بگو کی نبودم!) از اون جایی که آفیس رو دستگاهم نصب نیست حوصله ی نوشتن نداشتم! سه شنبه باید برم واسه گرفتم اتاق! هم خوشحالم که ترم جدید داره شروع میشه و هم پر از استرس!برای سختی هایی که می دونم تو این ترم باید تحمل کنم!
دیروز با اس ام اس همه ی حرفایی که تو دلم مونده بود به نینا زدم! می خواستم دیگه خودخواه نباشم! الان واقعا خوشحالم که همه چیز رو گفتم! حتی از این که احساس کردم ناراحت هم شد خوشحالم!آخه باید می فهمید من چی کشیدم! باید یادش بمونه با من چه کرد! به هر حال! فقط دعا میکنم از بچه بازی های دخترونه ی مزخرف این ترم خبری نباشه!!!

دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ شده! واسه تک تک بچه ها! به غیر از دو سه نفرشون! حس عجیبی دارم!دوس داشتنیه!
خونه هم که قربونش برم تعطیله به خاطر تعمیرات!به قول بابا دلمون لک زده برای خونه ی آدمیزاد!!!

پ.ن1-نیلو جون 2روز پیش فهمیدم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است یعنی چی!!!
پ.ن2-فک کنم تا زور پشت سرم نباشه نمی نویسم
پ.ن3-لب تاپ خریدم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط مهربون |


خیلی سخته بعد از مدتی می خوام بنویسم! نمی دونم چرا با این که دلم خیلی پر بود ولی حسش واسه نوشتن نبود! فک میکنم از همه چی دور شدم!اونقدری که با هرچی دست و پا زدن هم برنمی گردم!

اینا که میخوام بگم مرثیه نیست! نیومدم که بازم از زمین و زمان و.. بنالم!

نمی دونم چرا دیگه نمی تونم اونی باشم که دلم میخواد! راس میگن آدما وقتی به سن جوونی میرسن هرکاری کنن نمی تونن خودشونو عوض کنن هاااا! نه نه نه ......نمی خوام خودمو عوض کنم!می خوام خوب باشم!میخوام مهربون باشم!

می دونین چن وقته بغلتون نکردم؟ دیگه حتی یادم نمیاد! اما چرا نمی تونم؟؟؟ خیلی بدم!خیلی سنگم؟ آخه مگه من چند سالمه!کی گفته بزرگ شدم! من هنوزم بچه ام!هنوزم دلم میخواد مثه بچگی هام نازمو بکشین! من اینقدر عوض شدم؟......

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:29 توسط مهربون |


 
 
دو و چهار، چهار و سه، چهار ... منزل خداست


الو، سلام؛ اين منم مزاحمي که آشناست




هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است


ولي هنوز پشت خط، در انتظار يک صداست




شما که گفته‌ايد پاسخ سلام واجب است


به ما که مي‌رسد، حساب بنده‌هايتان جداست




الو! دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابي از دل من است يا که عيب سيم‌هاست




چرا صدايتان نمي‌رسد؟ کمي بلندتر!


صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟




اگر اجازه مي‌دهي، برات درد دل کنم


شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست




دل مرا به سوي خود بخوان که تا سبک شوم


پناهگاه اين دل شکسته، خانه شماست




خدا، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ مي‌زنم، دوباره، تا خدا خداست.


شعر از خديجه پنجي

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:4 توسط مهربون |


 

 

تمام مي شويم و من

تمام مي شوم ، ولي

تو يك شروع تازه را

بدون من ورق بزن

 

این روزا خوب نمی گذره!حوصله هیچی رو ندارم!هیچی! دلم نمی خواد باشم!اصلا دلم نمی خواد نفس بکشم!نمی دونم چمه! عجیبه!انقدر دلهره داشتم این مدت که احساس می کنم دیگه هیچ حسی برام نمونده!

از دلهره برای نبودن مامان برزگ تا ترس از دست دادن مامان!اون شب انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.بغضی که داشتم اجازه نمی داد تا داد بزنم وبه بابا بگم منم باید بیام!بابا هم مثل همیشه با چهره ای که هیچوقت نتونستم بفهمم پشتت خشمه یا ناراحتی یا... گفت نه!!!

همه چی مثل یه نوار از جلو چشام میگذشت! مامان بزرگ رو تخت بیمارستان با قفسه سینه ی باز( تازه فهمیده بودم عمل قلب باز یعنی چی!) و مامان هم با صورت پرخون رو برانکارد بیمارستان!فقط تصورش باعث می شد همه ی دنیا رو سیاه ببینم!

تصور یه لحظه زندگی بدون مامان یا بابا دیوونه ام میکنه! اصلا مگه می شه! تا شب که بیان خونه دیوونه شده بودم.کلی عکس و اسکن و... هیچی رو نشون نداد. مثل اینکه یه بچه که خدا ازش نگذره و از پدر و مادرش! (که منو اون شب به این حال انداختن) مامان رو از پله ها هل می ده ومامان میوفته وشیشه عینکش خورد میشه تو صورتش!

خدا رحممون کرد که مامان الان خوبه!فقط چند تا بخیه ویه عالمه کوفتگی!

اما من!!!

نمی دونم چم شده!از همه چی خسته ام.احساس می کنم نمی شه همیشه شاد بود!خوشحالی تا کی دووم داره؟؟؟

حوصله ای زندگی رو ندارم!

می ترسم!

از نبود یه کدوم از عزیزایی که به بودنشون عادت کردم!

مسافرت ما هم که مسافرت نبود!حالا بابا میگه شاید دوباره بریم!

من خسته ام!!!

 

پ.ن1: انقدر یخ شدم که خبر فوت حمید هامون هم جز لحظه ای ناراحتی تاثیر دیگه ای برام نداشت! یادمه با خانه ی سبزش بزرگ شدم!

خسرو مثل همیشه سبز سبز سبز موند!!!

 

پ.ن2:دلم تنگ شده!اونقدری که فکر می کنم دیگه باز نمی شه!

 

پ.ن3:نمی دونم چرا از این حس که همه برام نگرانن خوشم میاد!!!

 

پ.ن4: دوست داشتم توهم الان پیشم بودی حداقل با هم می خندیدیم!

 

پ.ن۵:رفتیم دانشگاه که چی بشه؟که هر بی سر و پایی از راه برسه بخواد جلوت سبز بشه!!! حالم از همه شون بهم می خوره!!!

فقط بفهمم کدوم بی سروپایی میخواد با من شوخی کنه!!!دودمانشو به باد میدم!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:36 توسط مهربون |


نمی دونم چرا با اینکه یه هفته ای می شه که اومدم ولی اصلا حسش نیست که بیام و بنویسم!

خانم خانما  حضرت عالی حس و حال فرت ورفت آپ کردن رو دارین!تو این مدت حداقل یاد گرفتم زیاد غر نزنم و آه و ناله هم نکنم!همش همین جاس!( تو دلم ) خوشی ها هم انقدر گذراس که تا میام بنویسمیه چیز دیگه جاشون رو میگیره!

بگذریم!

این دو ترم روی هم رفته بد نبود!خیلی چیزا یاد گرفتم!خیلی سوتی ها دادمخیلی اذیت کردم،خیلی اذیت شدم و... در این حول و حواشی هم اگه وقت می شد درس می خوندم!

یه اتفاقایی افتاد که به این ایمان رسیدم که آدما چقدر زود می تونن خودشون رو گم کنن!یادشون بره از کجاها به کجا رسیدن!می گن آدم وقتی عاشق می شه کور هم می شه! آخه دختر نشنیدی؟ندیدی؟آخه چرا داری با زندگی خودت بازی میکنی؟ یعنی همه دروغ می گن نه؟چطور می تونی هر کاری دلت می خواد انجام بدی و بعدشم بگی گور بابای حرفای مردم!!! دیوونه به چی امید داری؟

چرا !!!!!

چطور با دو کلمه ی دوستت دارم خر می شیم؟خرج کردن این کلمه ها خیلی راحته!

دلم می سوزه!از اینکه خودم تا قبل از این ادعای بزرگ شدن می کردم وحالا فهمیدم هیشکی تو این دنیا نمی تونه بزرگ باشه!

پ.ن۱: نمی دونم روزام داره چطور می گذره! فقط ای کاش زودتر بگذره!

پ.ن۲: دلم برات تنگ می شه!

پ.ن۳: بعضی وقتا می خوام سر هر دوتاتون هواربکشم!

پ.ن۴: تا بعد...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:47 توسط مهربون |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1387

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


نویسندگان

مهربون

مهربون


پیوندها

آرامگاه
سایه روشن خیال
شهرٍ ناز
مرد معمولی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin