|
لیله الرغایب چه اسمی.....شب آروزها.....عجب حسی به آدم دست میده.من که حس می کنم امشب خدا همه حواسش به منه.نمی خوام بگم من خوبم هااا.می خوام بگم اون رحیمه و رحمان.به حرمت روزه ای که گرفتم و نمازی که امشب براش خوندم می دونم که حواسش به منه.به همین خاطر هول شدم.نمی دونم چی ازش بخوام.نمی دونم از کجا شروع کنم.نمی دونم برای کی بخوام. رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انک انت علی الاعظم پروردگارا ببخش و رحم کن و بگذر از آنچه میدانی که تو والا و بزرگی خدایا تو خودت خوب می دونی که بنده درستی برات نبودم.ولی می دونم که این شب برای تو با همه شبا فرق داره و همین طور برای من.پس می خوام بگذری از اونچه که می دونی. امشب آرزو کردم.برای همه اونایی که یه لحظه از جلوی چشمام گذشتن.همه اونایی که دوستشون دارم و همه اونایی که خیلی وقته ندیدمشون. برای سلامتی همه مریض ها آرزو کردم. برای هدایت شدن همه جوان و همسن های خودم آرزو کردم. برای سلامتی پدر و مادر و حضورشون در کنارم آرزو کردم. برای سلامتی مامان نیلوفر آرزو کردم. برای برطرف شدن مشکل مریم گلی و هموار شدن راه جلوی پاش آرزو کردم. برای فائزه و نتیجه کنکور امسالش و عاقبت به خیریش آرزو کردم. برای سربلندی و موفقیت میلاد و میعاد و مینا آرزو کردم. برای آجی خودم و بچه اش.برای اینکه بالاخره گره زندگیش از هم باز شه و خدا زودتر یه راه هموار جلو پاش بزاره آرزو کردم. برای داداشی و زن داداشی خودم آرزو کردم که خدا هواشون رو داشته باشه و یه نی نی گولوی سالم و صالح بهشون بده. برای آنیتای مهربون آرزو کردم که خدا بابایی خوبش رو همیشه همیشه براش نگه داره و همینطور خونواده گرمش رو. برای همه دوستام.برای آسیه.منا.نینا.شیدا.راضیه.مهساو.... کلی آرزو کردم. برای همه اونایی که از فامیل یادم بودم آرزو کردم. آخرش هم اون چیزی که همیشه از خدا می خواستم ازش خواستم.چیزی که پارسال تو این شب عزیز ازش خواسته بودم.چیزی که یه بار بهم داد ولی....امسال ازش میخوام تا آخرش باهام باشه.تا ته ته تهش.امسال نمی خوام کج برم.امسال می خوام یادم بیاره که یادم نره باهامه. سبوح قدوس رب الملائکه و الروح
سلام چون الان ذوقم اومدم یه آپ کوچولو بکنم و برم......................... ۱۰ فصل اول هری پاتر رو گرفتم.دارم از فضولی میمیرم.فعلا اندر احوالات ترجمه ام......
بعضی وقت ها..... بعضی وقت ها خواسته های آدم اونقدر براش مهم میشه که حاضره براش هر قیمتی بپردازه.مثلا با دختر یا پسری دوست میشه. اونو میخواد اما هرچی تلاش میکنه بهش نمی رسه به جایی می رسه که می بینه دیگه کسی نمی تونه بهش کمک کنه بحز خدا میاد مومن میشه در خونه خدا با حال خاصی زار میزنه خلاصه یه عارف کاملی میشه و یه مدت به همین منوال میگذره می بینه خبری نشد به عشقش نرسید بازم زار میزنه.خدا رو قسم میده که حاجتش رو براورده کنه اما می بینه که نه مثه اینکه خدا بی خیالش شده انگار هرچی بیشتر داد می زنه و گریه میکنه خدا کمتر جوابشو میده میاد با خدا قهر میکنه.لجبازی میکنه میره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمی کنه دیگه نمیاد در خونه استا کریم هنوزم با خدا قهره. می شینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه کجاها با هم رفتن.... دعواها...قهرها...آشتی ها.... یه دفه می بینه که انگار اوضاع داره ردیف میشه خبرای خوب میشنوه امیدوار میشه می بینه داره جریانه ازدواجش ردیف میشه خوشحاله و سرمست.دیگه تو پوست خودش نمی گنجه با خودش میگه........ ای ول به خدا با این که من باهاش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانو ردیف کرد. یه دو روز میگذره یه دفه خبر بد میشنوه دوباره همه چی به هم می خوره...دوباره نشد...دوباره روز از نو روزی از نو میگه............. اه به این خدا داشت کارم ردیف میشد.الکی گفتم خدا بود اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید ببینیم؟ نخوایم خدا به مون کار داشته باشه باید کیو ببینیم؟ خلاصه زیاد از این حرفا میزنه اما صد افسوس و هزار افسوس ای کاش فقط یه دقیقه می نشست و فکر میکرد فقط یه دقیقه که چرا خدا داره باهاش این جوری میکنه وقتی میگه خدایا....جوابی نمی شنوه اما وقتی قهر میکنه همه کاراش ردیف می شه خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه در جوابش می دونی چی باید گفت؟ فقط اینو می شه گفت که هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند نمی دونم اما خدا میگه من هر کس را بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش می کنم بیشتر بهش درد میدم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یاالله اونو بشنوم حالا ممکنه بگی که ما اگه نخوایم خدا ما رو دوس داشته باشه کیو باید ببینیم؟ من بهت میگم اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی پس بدون اگه داری سختی میکشی خدا دوست داره.خدا داره نگات میکنه.داره بهت افتخار میکنه اگه دوست نداشت می گفت حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد دیگه نمی خوام صداشو بشنوم پس فکر نکن اگه خدا حاجتتو نداد دوستت نداره بر عکس...... عاشقته که بهت نمی ده بیا یه جوری باشیم پیشه خدا اونوقته که هرچی بخوایم خدا بمون بده می دونی باید چی جوری بود؟؟؟؟ من بهت میگم تا حالا مرده شور رو دیدیکه داره مرده رو می شوره؟ ما باید مقابل خدا مثل اون مرده باشیم که تو دست مرده شور تسلیمه بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری دلش می خواد با ما بکنه ضرر نمی کنی و بدون اگه دردمندی و دلت پر غصه اس خدا با تمام وجود عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه پس تو هم از ته دل صداش بزن از ته دل عاشقش باش سلام کلی دلم تنگیده بود.آسیه میگفت بلاگفا مشکل پیدا کرده.میگم شاید مشکل از منه آخه وقتی میهن بلاگ بودم اونجا کن فیکن شد حالا هم اینجا.....جالبه نه؟ والا این مدت درگیر دندون درد بودم.آخرشم رفتم عصب کشی.میدونید چیه؟جدیدا به این فکر افتادم که دندون پزشکی هم رشته ی خوبیه هاااااااا.حیف که دیگه نمی شه ولی اگه گذارم به اون ور آب افتاد میرم دندون پزشکی بخونم. این مدت خیلی باحال گذشت.اول که این دکتره رو کچل کردم بسکه سوال پیچش کردم.انقدر که هر دفعه که کارش تموم میشد می دونست باید آخرش برام توضیح بده.اینقدر هم وسط کارش درد داشتم که 5 دقیقه یه بار یه آخ بلند میگفتم.اونم هی میگفت باز کن.باز کن.(آخه مگه گاراژه این دهن من؟؟؟!!!) خلا صه اینکه داستان دندون من و آقای دکتر تا شنبه ادامه دارد......... 4 شنبه و 5شنبه هم عروسی آقا محسن(دادشی مریم گلی)بود و همه درگیر بودیم.من رو با لپ باد کرده یه وری تصور کنید!!!!البته اغراق زیادیه ولی خداییش ورم داشت. آخه بیشتر از همه اون گیرهه که لپ رو باهاش میکشید این ور درد داشت تا دندون.کم مونده بود لپمو زخم کنه. خلاصه تو این عروسی من خیلی دختر خوبی بودم.سعی می کردم تا جایی که میشه تو چشم نباشم آخرشم همش فیلم برداره از من فیلم می گرفت.آخه هیچکی به خودش زحمت نمی داد. عروسی تموم شد.مریم گلی رفت.راستی تو این مدت یه بار با هم حرفمون شد ولی زود آشتی شدیم.الانم دعا می کنم که کار حسین همین اهواز بیفته که مریمی بیاد اینجا.شما هم دعا کنید.
یه خورده درد دل هر وقت دلت گرفت،هر وقت آسمون برات مثه همیشه آبی نبود،هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خرد می شی،هر وقت احساس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمی خوری،هروقت احساس کردی که خیلی تنهاییبه اون بالا نگاه کن. اونی که همیشه همراهته ولی تو نمی بینیش.ته دلت با اون خلوت کن اونی که همیشه مراقبته ولی تو همیشه بی خبری اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی اونی که فقط صفتش بخشش وسراسر صفاست به اونی فکرکن که برات بارون می فرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمون رو عوض می کنه تا برات یکنواخت نباشه به اونی فکر کن که نمی ذاره تنها بمونی فقط از اون کمک بگیر....از اون بخواه به چیزای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن به پدر و مادر و دوستای خوبت ببینم...چند وقته به چشای پدر و مادرت خیره نشدی؟! چند وقته که صورتشونو نبوسیدی؟! چند وقته که صداشون نکردی.... چند وقته که تنهایی رو واسه خودت ساختی؟ بی حرکت نشستی که چی بشه؟؟؟!!! تا کی؟؟؟!!! تا خودت نخوای هیچ وقت تغییر نمی کنی.تا خودت نخوای به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمی تونه کمکت کنه. پاشو یه یا علی بگو و آستین همت رو بالا بزن. پاشو و به دورو برت خوب نگاه کن این همه قشنگی این همه زیبایی اما تو نمی خوای.این همه کسانی که می تونی حداقل تنهایی تو با اونها قسمت کنی تو می خوای فقط یه گوشه کز کنی وبگی این سرنوشت منه؟ سرنوشت تو دستای من و توِ سرنوشت با همت خودمون رقم زده میشه وقت داره میگذره پاشو.... عمر رفته واسه هیچکس برنگشته و برای تو هم بر نمی گرده به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه تو چنگالشون اسیر بشی دستتو محک به ریسمانی که خدا برات می فرسته گره بزن نترس... برو جلو هر وقت از چیزی ترسیدی برو سمتش. اینطوری دیگه ترس برات معنی نداره........برو تو دلش وقت کمه.....فقط بجنب اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری...... فقط پاشو زودتر.
من دارم میمیرم تا حالا کسی رو دیدین که از درد دندون بمیره؟ من دارم میمیرم.اینم از شانس منه که تمام اتفاقات بد روزای تعطیل و وقتایی که هیچ جا باز نیست برام میوفته. الاهی که هیچکسی به این درد دچار نشه.از زور درد اودمم دارم تایپ میکنم.اگه بدونید امروز چجوری رفتم کنکور آزاد دادم دلتون برام کباب میشه.شبش که مثه دیوونه ها دور اتاق دور میخوردم و ناله میکردم.مامان میگفت دختر بگیر بخواب صبح زود ساعت 4 داریم میریم خسته نباشی.مگه می تونشتم؟؟؟؟ صبح ساعت 4 بیدار شدم.همش دعا میکردم بتونم تو مسیر بخوابم.خلاصه اینکه ساعت 7 دراز به دراز پشت ماشین خواب بودم.بعد بابا بیدارم کرد و گفت پاشو دختر یک ساعت رسیدیم.پاشو برو سر جلسه.حالا منو میگید؟؟؟با چشای پف کرده با صورت یه طرف ورم کرده از درد دندون. با تجهیزات مورد نیاز برای سر جلسه از قبیل آب و مدادو.....با یه دراژه استامینفون کدئین رفتم سر جلسه.فک کن ملت تو راه منو میدیدن به خودشون می گفتن آخه این دختره هم اومده کنکور بده؟تازه از خواب پاشده؟....سر جلسه هم که عمومی ها رو با کدئین روی دندونم جواب دادم....... الانم که اسپری بی حسی زدم که دردشو حس نکنم ولی گویا داره برمیگرده..... این روزا یه چیزی حسابی بهم ریخته منو.....هرچی سعی میکنم دوباره مثه قدیم کلاسمون رو دور هم جمع کنم نمی شه.با هزار ترفند استاد رو راضی کردم.حالا بچه ها یکی یکی فیلم میان.منو دیوونه کردم.دیشب به استاد میگم واسم دعا کنید میگه خوب بخوابی و خوابای قشنگ قشنگ ببینی!!!این خوبه؟؟؟میگم نه دندونم درد میکنه دارم میمرم.میگه دندون دردتو مشکل منه؟....این استاد هم حالش خوب نیست. فعلا که کلاسمون رو هواست....دوس دارم یکی رو این وسط مسطا خفه کنم. مریم جونم اینا 2 روز بود که اومده بودن. من4شنبه رفتم سر کلاس استاد به عنوان مهمان نشستم.قرار شد مریمی با همسر گرام بیان اونجا با هم بریم ice pack بخوریم. خیلی خوش گذشت.فک کن من با اون دندون دردم از ice pack نگذشتم. راستی در مورد روز مادر....... مامان جون روزت مبارک از اونجایی که من همیشه خدا حواسم سر جاش نیست روز قبل از کنکور که رفته بودیم بیرون برای سپری کردن وقت من هول داشتم که یه چیز برای مامان بخرم.چرا چون فرداش روز مادره.....حالا اون وسط هیچکی هیچی به من نمیگه که دختر یه هفته جلویی.من هدیه رو خریدم بعد بهم میگن که روز مادر هفته دیگه س و همه اش هم میزارن به پای استرس قبل از کنکور!!!!! خلاصه اینکه من هدیه مو یه هفته قبل به مامانی خوبم دادم.فقط ازش می خوام که منو به خاطر تمام آزار و اذیت هایی که تو این دوران نسبت بهش انجام دادم ببخشه...... پ.ن:آنی جونم ای کاش زود تر آپ کنی.دلم واست خیلی تنگ میشه. منم قول میدم زود زود بیام.
یه سلام بلند بالا.
اول اینکه مجبور شدم نقل مکان کنم به خونه جدید.چون صابخونه قبلی بیرونم کرده بود.قفل خونه رو هم عوض کرده بود نمی شد وارد بشم. من اومدم.خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود.خیلی خیلی. بالاخره این کنکور تموم شد.خوب یا بد.سخت یا آسون.هرچی بود رفت و تموم شد.حالا هم فقط من موندم و احساس ترس و نگرانی و حسرت و..... یه عالمه دلتنگی دارم.یه عالمه.قد یه دنیا.نمی دونم از چی بگم از کجا بگم تا این دل وامونده عقده هاشو بندازه بیرون و دیگه خود خوری نکنه.از شانسم بگم؟ ببینم اصلا شماها به شانس اعتقاد دارین؟شانس همون قسمته؟اینکه میگن خوب این قسمتت بوده همینه؟هرچی هست می دونم که تو این دنیای کوچیک به ظاهر بزرگ وقتی که داشتن شانس رو قسمت می کردنمن تو قسمت تدارکات بودم.داشتم صف آدمای متقاضی گرفتن شانس رو مرتب میکردم.داشتم همه اونایی که دوسشون داشتمو می فرستادم جلو.ولی وقتی نوبت به خودم رسید گفتن تمومه.ته کشیده........ نمی دونم شاید زیادی دارم شورش میکنم.ولی اونیکه اون بالا نشسته خودش خوب میدونه آمنه کی بود و به کجا رسید.به کجا باید میرسید و نرسید.شاید خیلی وقتا خواسته کمکم کنه ولی من دستشو پس زدم.خیلی وقتا نفخمیدم که میخواد چه جوری کمک کنه.مثه همون آدمی که تو یه جزیره ای که در حال غرق شدن بود منتظر کمک الهی بود که بیاد و دستشو بگیره و ببرش .ولی نمی دونست که این کمک ممکنه به صورت های مختلفی ظاهر بشه..... دلم واسه خیلی ها تنگ شده.واسه دوستام.واسه روزای خوب مدرسه.واسه حرص خوردن هامون واسه نمره درس هندسه و حسابان و....واسه اعتصاب های دسته جمعی مون و.....الان همه شون سرگرم زندگی خودشونن.درس و دانشگاه و..... اصلا چرا دور بریم؟همین نزدیکیا...دلم واسه کلاس زبان خودمون تنگ شده....واسه همه اون بچه هایی که یک سال و اندی با هم بودیم.واسه یگانه که پشتکارش همیشه منو حیرت زده میکرد.واسه طاهره که سرزنده و شاداب بودنش همیشه به آدم روحیه میداد.واسه سارا1 که خیلی وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده.سارا2 که خیلی مهربون وآرومه.جوری که آدم وقتی نگاش میکنه آرامش میگیره.واسه شیرین و شیرین زبونی هاش سر کلاس.واسه مژده و مهربونیش.واسه یاسمن وسادگی بیش از حدش.واسه فرانک و تیکه هاش....... خلاصه اینکه خیلی دلم واسه اون روزا تنگ شده.احساس میکنم خیلی خیلی گذشته. یعنی میشه یه بار دیگه با هم باشیم؟ راستی چرا آدما اینقدر زود رنگ عوض میکنن؟چرا ما باید از هم کینه به دل بگیریم؟چرا نمی تونیم ببخشیم؟ بگذریم....................... تابستونه من شروع شده.عمرش کمه (تا نتایج) ولی کلی براش برنامه دارم.دیروز که تمام جزوه ها و کتابا و ....رو جمع کردم و گذاشتم بالای کمد دیواری که دیگه گذرم بهشون نخوره.فقط متن ها و کتابای زبان رو گذاشتم پایین.دلم خیلی براشون تنگ شده بود.کلی رمان دانلود کردم که بشینم ترجمه کنم و فیض ببرم.(البته از این فیض ها باید به استاد گرامی هم برسونم).یه کلاس ورزشی هم برای آب نمودن چربی های انباشته شده در دوران کنکور هم باید برم. این اولین پست توی این وبلاگم بود.اینقدر دلم پر بود که خودمم نفهمیدم چی گفتم. تا بعد.....
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |