|
یه خورده حرف رو دلم غمباد کرده.از خیلی خیلی وقت پیش.می دونی چیه؟همیشه تعجبم از این بوده که چرا بعضی آدما اینقدر سردن؟چرا بعضی هاشون نمی تونن مثه بچه ی آدم بهت بگن خب بابا دوست دارم! هی خودشونو به در و دیوار میزنن.تو رو هم کچل می کنن که آخرش بفهمی بابا این بیچاره خب دوست داره!!! آقا ما هی می گفتیم خب مگه چه فرقی داره؟مگه من با بقیه چه فرقی دارم؟چرا من باید همیشه جلو چشمش باشم؟چرا همیشه اسم من رو صدا میزنه؟اون چشمک ها چه معنی داره؟چرا وقتی نوبت من می رسه سرش رو میندازه پایین؟چرا اصلا گوش نمی ده من چی میگم؟اصلا می دونم با من لجه...ولی بعده عمری فهمیدم نه بابا گویا ته ته دلش هنوز نمی دونه بالاخره دوسم داره یا نه. میگن آدم یه مدت با یه فرهنگ دیگه سر و کار داشته باشه غرب زده میشه.احتمالا اینم همین طوری شده.هنوز نمی دونه باید چی بگه. آخه یکی به من بگه چطور ممکنه جنس مخالفت بهت بگه : I know its not good to say I love u but yes I love u !!! ولی هیچ منظور خاصی نداشته باشه. خب فقط دوست داره تو چرا بد برداشت می کنی؟ آخه چطور ممکنه این جوری جواب بده ولی بدون منظور که: Me: I wish I could change His answer was: sure u do !!! هنوز نمی دونم.به خدا نمی دونم!!! گاهی وقتا از خدا می پرسم عاشق شدن یعنی چی؟چطور می شه یه نفر رو دوس داشت؟البته دوست داشتن به معنای واقعی.همیشه از خدا خواستم.عاشق شدن به نظر من خیلی مقدسه.خیلی خیلی. دلم می خواد اگه یه روزی عاشق شدم،درک کنم عشق چیه.واقعی وحقیقی عاشق باشم. تا به حال تو زندگی عاشق به معنی واقعی کلمه اش نبودم. این رو باور دارم که عشق حقیقی فقط مال خداست و همه ی عشق های زمینی وسیله ای برای درک بزرگی و عظمت اونه. این رو باور دارم که وقتی عاشق یه نفر هستی یعنی عاشق وجودی هستی که خالق اونه. باور دارم. همیشه از خدا خواستم آدمی رو جلوی راهم قرار بده که قبل از من عاشق من باشه.شاید خیلی رمانتیک و خیالبافانه باشه ولی همیشه دوست داشتم انتخاب بشم تا انتخاب بکنم. آدمای زیادی تو زندگیم اومدن و رفتن.گاهی وقتا عاشق خیلییاشون می شدم.گاهی وقتا وجودشون برام خیلی خیلی مهم میشد.گاهی وقتا آرزو میکردم ای کاش اونا هم عاشقم بشن ولی هیچوقت به خودم این اجازه رو ندادم که عشقی رو که تو دلم دارم بروز بدم. شاید سر و ته این پست رو جمع کنم خودمم نفهمم که چی نوشتم...فقط خیلی خیلی دوست دارم طعم عشقی رو بچشم که همیشه همیشه تصورش رو میکردم. از خدا می خوام به آدما جرات انتخاب کردن بده.جرات حرف زدن،حرف دل زدن. منم منتظر می مونم ببینم کی جرات پیدا می کنه!!! پ.ن: فعلا سعی می کنم یادم بره که کی نتایج دارن میان و اصلا بهش فکر نمیکنم. [آره جون خودت]
رشته/گرايش || دانشگاه || دوره و توضيحات 1 1489 2 1493 3 1497 4 2986 5 2992 6 2989 7 1933 8 1490 9 2987 10 1936 11 1494 12 2988 13 1586 14 1889 15 1926 16 1774 17 1311 18 1773 19 1559 20 1557 21 1036 22 1306 23 1916 24 1762 25 1043 26 2001 27 1561 28 1042 29 1921 30 1006 31 1310 32 1037 33 1566 34 1928 35 1776 36 1314 37 3004 38 3150 39 3071 40 3070 41 2882 42 3000 43 3143 44 2796 45 3142 46 3066 47 2807 48 3001 49 2798 50 3002 51 2881 52 2797 53 2880 54 3067 55 3006 56 2883 57 1378 58 1380 59 1386 60 1388 61 1391 62 2392 63 2394 64 2398 65 2399 66 2375 67 3237 68 3239 نمی دونم چرا از استرس دارم میمیرم.یه ثانیه به خودم میگم خوبه خوب از بین اینا در میای.یه ثانیه بعد....اینا رو اینجا آوردم تا از شما ها هم نظر بخوام.البته این کار رو یکی از دوستان عزیزی که به وب من سر زدن(آقا سعید)انجام دادن.جالب بود.من هم گفتم که بزارم تا ببنید. اگه حتی به نظر شما با رتبه ۸۶۰۰ هیچ کدومشون رو درنمیام بهم بگید هاااااااا.حداقلش خوشحالم که اون ته زبان زدم که اگه هیچی نشد برم زبان.....
وای خدای من....... همین الان انتخاب کردم.به فرانک گفته بودم ساعت۳ میام که سایت خلوت باشه.به دوستام هم گفتم که این ساعت بیان.میگه خب دختر دیگه خلوت نیست خب اگه به همه خبر دادی الانم انتخاب کردم و احساس میکنم یه بار عظیم از دوشم برداشته شد. چقدر سخته....به هر حال تموم شد.اول هم مهندسی ها رو زدم اون آخر زبان.خیلی ها موافق بودن خیلی ها مخالف.به هر حال به نظر من زبان مهارته.گرچه من علاقهی بسیار زیادی به اون دارم. و نکته مهم تر اینه که استاد گرامی از این که من زدم مهندسی کمی تا اندک فراوانی دپسرده شدن و دیگه نه جواب من رو می دن و نه با من با لطافت حرف می زنن.کلاسمون هم دیگه تعطیل.من آخرش نفهمیدم این استاده ما چشه!!!!!!! هرچی بود تموم شد... الهی به امید تو. باقیش با خودت
ویرایش:اصلا احتمالا بخوام برم زبان بخونم.بهم میگن خیلی .... اگه نخوای با رتبه ۴۰۰ بری زبان.بری یه جای دور بشی مهندس که فردا کار هم برات نیست. اندر احوالات انتخاب رشته. چقد سخته.اصلا وحشتناکه.کنکور دادن یه طرف.انتخاب رشته هم یه طرف.اصلا کاشکی از همون اول رشته رو انتخاب می کردیم بعد امتحان می دادیم.آخه صد تا رشته!!!!خب بگو 20 مال دانشگاه خودت.باقیش چی؟کجا بزنم؟باید به هم چی فکر کنی.جا مکان فاصله امنیت و....دانشگاه ها هم که قربونشون برم همه تعهد خوابگاه ندارن.یعنی اگه یکی مجبور باشه بزنه جای دیگه باید آواره بشه.یا وایسه دم در دانشگاه بگه کیا میان با هم بریم خونه بگیریم؟؟؟ به خدا انصاف نیست.اصلا کاشکی می گفتن دانشگاه ها همش باید بومی بگیرن.اینجوری که دیگه حق کسی ضایع نمی شه. امروز رفتم برای مشاوره انتخاب رشته.نمی گم من خیلی حالیمه ولی به خدا مشاوری که اونجا بود چیزی بارش نمی شد.اطلاعات من از اون بالاتر بود. داشتم واسه یکی از بچه ها توضیح می دادم که اگه مثلا بزنی برق اصفهان و قبول بشی.و زیر اون مثلا زده باشی مکانیک اهواز (که البته اونم قبول شدی) می تونی بیای اولین شهر بومی خودت که انتخاب کردی بعد از رشته ای که کامپیوتر بهت قبولی داده. یهو مشاور گفت: کی گفته خانم. اومدم جواب بدم گفتم محترمانه صحبت کنم اگه نوبتم شد درست راهنماییم کنه ولی کفرم بالا اومده بود.آخه مشاور از این چیزا خبر نداشته باشه پس واسه چی اونجا نشسته و پول میگیره؟؟؟ البته خداییش زحمت می کشه هااااا.تو این گرما و عرق ریزان اهواز واقعا زحمت میکشه ولی به بچه ها ظلم کرده اگه با اطلاعات پایین بخواد راهنمایی کنه. خلاصه من اونجا نشستم تا نوبتم بشه.کلی دختر اومده بودن واسه انتخاب رشته.و جالب اینجاس با رتبه های 20 تا 30 هزار و همین حدود ها از مشاور می پرسیدن مهندسی شبانه قبول می شیم؟؟؟ اونوقت من به خودم میگم خجالت بکش دختر.تو اصلا خودتو باور نداری.داری پرپر می زنی که مهندسی قبولی یا نه. خلاصه بعد کلی سر کله زدن با مشاور آخرش یه چیزایی تحویلم داد و خداییش هم امیدوارم کرد.مثلا اگه برق چمران (شبانه البته روزانه که ممکن نیست) قبول شم قراره همه دوستان رو شام بدم. امروز وقتی از یکی از بچه ها خواستم برام دعا کنه یهو دلم لرزید. گفتم نکنه خدا بگه چرا نمی یای پیش خودم؟؟؟ خدا جونم....یادم نمی ره تو بودی که منو به اینجا رسوندی مطمئن باش جز تو به هیچکس امید ندارم.اگه از کسی می خوام برا دعا کنه.ازش خواستم بیاد پیش تو.مطمئنا اراحت نمی شی.چون شاید اون بنده ات از من پیش تو عزیزتر باشه و شاید به حرمت اون دعای منو قبول کنی. خدایا نمی گم هر چی به صلاحمه بده. یه دعای جدید یاد گرفتم..... خدا جونم: اون چیزی رو که می خوام به صلاحم قرار بده و به من عطا کن.
می دونستم من چقدر بدم....... اصلا بلد نیستم چی جوری باید خوب باشم.راستی خوب بودن سخته؟؟؟ می خواستم اسم این پست رو یه چیزی تو مایه های عذر نامه بزارم.گفتم اول بنویسم مخصوص تو که بدونی. عذرنامه خیلی عجیبه که دارم اینجا برای تو می نویسم.و عجیب تر از اون اینه که احساس می کنم شهامت رو در رو بودن رو ندارم.ولی حس جالبی بهم دست داده. خوب از کجا شروع کنم؟؟؟آها.... همیشه همیشه از همون وقتی که معنی کلمه دوست و دوستی رو فهمیدم همیشه ادعا داشتم که من دوستای زیادی دارم.دوستایی که برام خیلی مهم هستن و همینطور من برای اونا.کم کم که جلوتر اومدم دیدم نه.همه اونا دوستی های مقطعی بود که من زیادی بهشون دل بستم. همیشه به خودم میگفتم آخه دوستایی که تو تا حالا داشتی برات چیکارا کردن؟ آسیه تو خودت خوب میدونی اوضاع درسی من چطور بود.شبای امتحان یا بچه ها خونه ی ما بودن یا من به طور کرایه ای خونهی اونا. همیشه به خودم میگفتم کاش یکی از اینا برات بیشتر از یه معلم خصوصی ارزش قائل می شدن. اینطور بود که روابطم رو محدود کردم.طوری که الان می فهمم دوستای واقعی که ارزش نگه داشتن دارن کیا هستن.یکی مثل منا که میشد گاهی وقتا به چند ماه برسه که من ازش خبری نداشته باشم ولی اون همیشه به من زنگ می زد.سراغم میومد.روزای گذشته رو به یادم میاورد و.... . فهمیدم منا میتونه یه دوست واقعی باشه.ولی مشکل اینجا بود که من میخواستم دوستم فقط و فقط دوست صمیمی من باشه.خودخواهی یعنی این!!!! دوست ندارم دوست صمیمی که من می خوام خودمو باهاش تقسیم کنم ماله خیلی های دیگه باشه. گذشت...خیلی زمان گذشت...بچه ها کنکور دادن و همگی رفتم دانشگاه.به هر طریقی که شده. همه هم آزاد.کاردانی.پیام نورو....اما تو خوب منو می شناسی.می دونستم که این حق من نیست.موندم.پشت کنکور موندم. با کلی حرف وحدیث. با اینکه قبول هم شده بودم و به خاطر یه انتخاب رشته اشتباه یه سال از عمرم رو هدر دادم. تو این یه سال دیگه دوستی نداشتم که مثل خودم باشه جز تو...با هم درس می خوندیم.با هم کتابخونه می رفتیم و... نمی دونم چرا همه اینا رو گفتم.آخه اصل ماجرا اینجاست. همیشه از یه سری اخلاق های خودم بدم میومد.همیشه با خودم خود درگیری داشتم که دختر این کارا چیه؟ولی به خدا دست خودم نیست.عکس العمل های جالبی ندارم. راست میگی.همش مال کنکور بود.می دونم که می تونی درک کنی چه فشاری رو تحمل می کردم.می دونم که خوب می تونی بفهمی وقتی سنگینیه نگاه دیگرون روت باشه انگار داری خفه میشی.نمی تونی نفس راحت بکشی. اشکال من اینه که یه وقتایی آدمای اطرافم خیلی خیلی برام مهم میشن.و البته چون حس ششم خیلی خوبی دارم.(اینو نمی دونستی نه؟؟؟) اون وقته که اگه حس کنم که آدمایی که برام مهمن در مورد من چه جوری فکر می کنن به هم میریزم.تو خیلی خوب می دونی این مدت چقدر به من سخت گذشت. حالا می تونم با خیال راحت فریاد بزنم.هوار بزنم که آهای ایها الناس چقدر سخت بود.چقدر وحشتناک بود که هم بخوای روحیه خودتو حفظ کنی و همبه حرفای دیگران اهمیت ندی. خوب یادم میاد نزدیکای کنکور چه شکلی شده بودم.اصلا دلم نمی خواست با هیچکسی حرف بزنم.خدا می دونه چقدر بابا و مخصوصا مامان رو آزار دادم.ولی دست خودم نبود.خب تو هم یکی از همونایی بودی که من بهشون می پریدم. نمی دونم شاید شهامت عذر خواهی رو ندارم.ولی می خوام اینو بگم نه به خاطر تو بلکه برای اینکه یادم نره تو اون اوضاع سخت و و حشتناک تو باهام بودی.یاته چقدر با هم حرف زدیم.از همه جا..... قبول دارم خیلی وقتا فقط رو حساب تنبلی واینکه نمیتونستم صبح زود از خواب بیدار شم قرارامون رو کنسل می کردم. آسیه خانمی.تو همه این مدت نه مهسا بود نه نینا نه خیلی از دوستای قدیم.تو این یه سال فقط تو بودی.قبول دارم که قدر نشناسی کردم ولی با تموم این حرفا می دونم و باور دارم که تو ارزش بیشتر از اینا داری و می دونم یه روزی به همشون می رسی. راستی شب لیله الرغایب واسه تو شخصا دعا کردم ولی چون می دونستم میای اینجا و می خونی ننوشتم. به هر حال همه اینا رو گفتم که بدونی قبول دارم چقدر بد بودم.قبول دارم شجاعت و جرات عذر خواهی هم نداشتم.سعی می کنم بهتر از این باشم. آدم وقتی اعتراف می کنه چه حس خوبی بهش دست می ده....
دروس ادبیات و معارف، قشنگ آدم را به خنده میاندازد. باور نمیکنید؟ پس سوالها را بخوانید : سوالهای کنکور امسال را دیدهاید؟ بعضی سوالهایش واقعاً خیلی باحالند! منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض میکنم: یک سری سوالات کنکور امسال در ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . یعنی گزینهها آنقدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، بهراحتی و با توجه به وزن شعر، میتواند گزینهی درست را پیدا کند. اما این سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالبترهایش ! ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . به خدا این سوالهای کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من اینها را از خودم درآوردهام. باور نمیکنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید . : ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . دقت دارید که، طراح محترم گزینهی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچکترین شکی نکنند. آن گزینهی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی : ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . باز این سوال نسبت به قبلیها خوب است! گزینهی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاهکارها ! ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجستهای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم : ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . و اما به نظر من در میان همهی این سوالات نبوغآمیز، جایزهی ویژه تعلق میگیرد به سوال درخشان، بینظیر و شگفتانگیز زیر : ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید . آقا من همیشه هنگام دویدن رویا میبینم! آنقدر خوب است!!! فکر کنم طراح عزیز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهایی مارکز را خوانده! که در جایی از آن، اهالی ماکوندو، به علت شیوع یک نوع بیماری، به هنگام بیماری خواب میدیدند و بعد خوابهایشان با هم قاطی میشد! خداست جناب طراح! خدا ! خُب! دوستان عزیز! این بود گوشهای از سوالهای کنکور امسال! برنامهی ما در همینجا تمام میشود! امیدوارم به قدر کافی حالش را برده باشید !!
چند کلمه درددل با خدا... اصلا نمی دونم چه حسی دارم.خیلی تو دلم آشوبه و تو ذهنم غوغا.آخه قراره بفهمم که بالاخره من چیکارم.بالاخره قراره تو این دنیای به این بزرگی که من بلد نیستم هیچکاری خاصی تو انجام بدم بفهمم که جام کجاست و قراره به کجا برم.شاید تا چند ساعت دیگه...خیلی سخته.خیلی خیلی.برای منی که همه آینده و برنامه ریزی برای زندگیمو رو این پایه گذاشتم.برای منی که یه عالمه هدف دارم که این یکی کلید دستیابی به بقیه شونه. خدایا می تونم راحت باشم؟می تونم باهات صمیمی حرف بزنم؟.... خدایای اینجاش دیگه با تو.خدایای بزار اینجا حست کنم.خداجونم بزار بفهمم که همیشه با من بودی.بزار این بنده ی حقیر،آره حقیرتر از همه ی همه ی بنده هات.بزار این بنده گناهکارت که خودش خیلی خوب می دونه چقد بد بوده برای یه بار هم که شده به خودش بیاد. خدایا اون فقط از تو یه نشون می خواد. می دونم... آره می دونم... دوروبرم پره از این نشونه ها.می دونم....خدایا ان چیزی که من ازت میخوام خیلی برام مهمه. خداجونم....من... پول... لباس... عشق زمینی... وصال... حتی دیگه اون عروسک خوشکله پشت ویترینه اون مغازه رو نمیخوام. خدایای نمی خوام بگم به همون اندازه که من اومدم جلو تو هم بیا.چون اینو خوب می دونم و شنیدم که اگه من یه قدم بردارم تو دوتا برمیداری و راه منو کوتاه تر میکنی. خدا جونم فقط ازت می خوام نذاری جلو این همه آدم سرم رو بندازم پایین.ازت میخوام بزاری با غرور سرم رو بالا بگیرم و بگم: همش لطف خدا بوده.می دونم خیلی دوسم داره. یه دفعه فکر نکنی دارم معامله می کنم.من کی باشم!!! می دونم دوسم داری.شاید یه وقتایی یادم بره ولی یادم میاد دوباره.مثه آخرین دفعه که دکتر بهم گفت: دختر جون خدا خیلی دوست داره هااااا چه حسی بهم دست داد.تمام بدنم مور مور شده بود. فقط ازت همینو میخوام. من تا اینجا اومدم.بازم میام.ولی تو رو به عظمتت،به رحمانیت،به حرمت نام مبارک علی [ع] که خوب می دونم تو عرش الهی چه مقامی داره.قست می دم.آره قسمت می دم که دل منو شاد کن. خدا جونم من دیگه طاقت ندارم.باقیش با خودت.... الهی من فدات بشم که رومو زمین ننداختی..... خدایااااااااااااااااااااااااااااا ممنون
یه آدم منتظر و کلافه... خسته شدم بسکه اومدم و رفتم.الهی که جون این سازمان سنجش درآد که مثه بچه آدم نمی گه نتایج کی میاد که ما آلاخون والاخون نشیم.کارمون شده زنگ زدن و sms زدن به این و اون که چی؟؟؟تو می دونی کی نتیجه ها میاد؟........ خدا هیچکیو منتظر نذاره..........چشامون به صفحه مانیتور و page اول سایت سنجش دوخته شده. این مدت سرم خیلی شلوغه.خیلی خیلی.بعد کنکور باید به همه دوستایی که یه سال آویزون نگرشون داشته بودم سر میزدم.کچلم کرده بودن.صبح با این قرار بزار بعد از ظهر برو خونه اون یکی.....جالب اینجاست که فرصت نکردم آسیه رو ببینم.(خب عذرم موجه آخه امسال خیلی دیدمش....) کلاسمون هم که به حمدالله و گوش شیطون کر شروع شده.تا دلتون بخواد جلسه اول این استاد گرام سربه سر من گذاشت.بهش میگم 4 ماهه که یه جمله هم انگلیسی بلغور نکردم میگه: No problem!Now you can practice…look Ameneh!.This is a book.We are in a class.Do you know who I am?.... منم که مونده بودم این حرکات یعنی چی!!!از خنده هم که نفسم بالا نمی اومد.ولی خداییش روشو کم کردم. فردا هم کلاس داریم.خدا خودش به خیر کنه!!!!!!!! این مدت هم به دلیل انتشار کتاب هفتم هری پاتر و از آنجایی که اینجانب در زمینه انگلیسی ادعام میشه شروع کردم به ترجمه.واقعا پوستم کنه شد هاااااااا.(نیلو جونم می دونی که آدم وقتی کنجکاویش گل کنه حاضره هر جور شده یه کاری دست خودش بده.)و از اون جایی که من از اون عاشقین سینه چاک کتب هری پاترم این سختی را به جون خریدم.در این حین هم ترجمه دوستای دیگه رو میخوندم خداییش دستشون درد نکنه ولی موندم بعضی ها کجا بودن وقتی داشتن ترجمه می کردن؟؟؟آخه یه جاهایی کلا همه چیو برعکس ترجمه میکردن. این روزا خیلی خیلی از همه جا بی خبرم.مریم گلی که مسافرته.هر چند شب یه بار با هم sms بازی میکردیم ولی الان که در مسافرته سرش شلوغ شده گویا منم یادش رفته. ما یه دوست داریم که تو دورانی که واسه کنکور درس می خوندیم با هم بودیم.خیلی به هم زنگ میزدیم.این اواخر هر وقت زنگ میزنه و شمارشو میبینم دلم هری میریزه پایین که نکنه از نتایج خبر داره.حالا این هیچی وقتی صداشو می شنوم که خوشحاله به خودم میگم حتما رتبه شو گرفته.حتما خیلی عالی شده.جونت درآد آمنه.....همین الان زنگ زد دیگه داشتم میمردم. نمی فهمم این جریانات قات زدن وبلاگا چیه.تا بود میهن بلاگ بود الانم که پرشن بلاگ.شاید واسه همینه که نمی تونم برم وبلاگ نیلو.خدا میدونه چقد دلم واسه نوشته هاش تنگیده. واسم دعا کنید.
گفتگوهای کودکانه با خدا خدای عزیز: به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدم های جدید درست کنی چرا کسانی که هستند رو حفظ نمی کنی؟ خدای عزیز: شاید هابیل و قابیل همدیگه رو نمی کشتند اگه هر کدوم یه اتاق جداگانه داشتند.در مورد من و برادرم که موثر بوده. خدای عزیز:اگه یکشنبه تو کلیسا منو تماشا کنی کفشای جدیدمو نشونت می دم. خدای عزیز:شرط می بندم که خیلی برات سخته که همه آدمای روی زمین رو دوست داشته باشی.فقط 4 نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی تونم چنین باشم!!! خدای عزیز:در مدرسه به ما گفتند که تو چیکارا می کنی.اما اگه تو بری تعطیلات کی کارهای تو رو انجام می ده؟ خدای عزیز:آیا تو واقعا نامرئی هستی یا این فقط یه کلکه؟ خدای عزیز:چه کسی دور کشورهای دنیا خط میکشه؟ خدای عزیز:آیا تو واقعامنظورت این بوده که نسبت به دیگران همانطوری رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟اگه اینطور باشه که باید حساب برادرم رو برسم. خدای عیزی:از تو به خاطر برادر کوچولوم شکر میکنم ولی چیزی که من براش دعا کرده بودم یه توله سگ بود!!!! خدای عزیز:من همیشه در فکر تو هستم.حتی وقتی که دعا نمی کنم. خدای عزیز:ما خوندیم که توماس ادیسون مخترع برق بوده.اما تو کلاس های دینی یکشنبه ها به ما گفتن که تو این کار رو کردی پس شرط می بندم که اون فکر تو رو دزدیده. خدای عزیز:لازم نیست نگران من باشی.من همیشه دو طرف خیابون رو نگاه می کنم.
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود: برای پدر... پدربا بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند: پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو را بگيرم. من احساسات واقعي را با" استکي" پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو او را نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر، اون حامله است. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون! ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.استکي چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، واستکي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. با عشق، پسرت، John پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي! فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||