|
درست مثل یه بچه ی کلاس اولی که تازه می خواد خونه رو برای رفتن به مدرسه ترک کنه.می ترسه.از اینکه وقتی برگرده خونه مامان و باباش نباشن.یا مثلا دیگه اسباب بازی هاش نباشن یا.... حکایت ما هم همینه.این چند روز کلی درگیر ثبت نام بودم.به عمرم اینجور جمعیت رو فقط یه جا دیده بودم اونم تو حرم امام رضا.همه تو هم چپیده بودن که بتونن زود تر از همه برن داخل دانشکده.خیلی خنده دار بود.و همینطور خسته کننده.ولی خب کلی دوست و آشنا و هم رشته ای برای خودم پیدا کردم.دوشنبه هم رفتیم بهبهان یه سری بزنیم و کارای خوابگاه رو انجام بدیم.اتاق خوبی به نظر میاد.زیاد کوچیک نیست.با یکی از هم اتاقیام هم دوست در اومدیم.تو دبیرستان هم بودیم.خلاصه قرار شد تو رفت و آمد ها با هم باشیم. بهبهانی ها آدمای خوبی هستن.خوش برخورد بودن.خدا کنه که ترم بعد بتونم انتقالی بگیرم برای اهواز.برای سه شنبه تا جمعه ی هفته آینده غذا رزرو کردم.سه شنبه می رم.با کلی بار و بندیل.هنوز نمی دونم باید چه حسی داشته باشم.جام که خوبه.خدا کنه همه چیش خوب باشه. نمی دونم چقدر به چقدر می تونم بیام اهواز.ولی اینجا رو ول نمی کنم.اینجا خونه ی منه.مگه نه؟ ترم اول که درس زیاد نداریم.تخصصی فقط نقشه کشی داریم.گرچه قراره ریاضی لیتهلد به احتمال فراوان داشته باشیم که من خیلی دوسش دارم.وفیزیک حرارات. این روزا که کار من شده چونه زدن با مامان سر اینکه اینقدر بار و بندیل بهم نده که ببرم.آخه کی حوصله داره!!! فعلا که خیلی دوست دارم هم اتاقی هام رو ببینم.اساتید گرامی رو ببینم.کلاس ها رو و.... زود زود میام اینجا.مامان که میگه فقط همین ترم باید اونجا باشی هاااااااا.یادت نره باید درس بخونی تا برگردی اهواز.(دلم می سوزه از اینکه اینقدر داره بال بال می زنه که برگردم) دلم خیلی تنگ می شه برای همه. آسیه آنی...تا نیلو آقا سعید گل کامران و همه اون عزیزایی که میومدن اینجا. این یه خداحافظی نیست!!!
ديشب دلم خيلي خيلي گرفته بود.فقط دوست داشتم هاي هاي گريه كنم.ولي خب شب بود و صداي هق هق گريه هاي من ممكن بود همه رو از خواب بيدار كنه.خيلي ظلمه.نه؟وقتي دلت مي خواد گريه كني ولي نتوني يا خجالت بكشي. نمي دونم چرا حالا كه مي خوام وارد يه مرحله ي جديدي از زندگيم بشم مي ترسم.خنده داره نه؟ يه حس ترس غريب و ترسناكي تموم وجودم رو گرفته.مي ترسم تو نبودم خيلي اتفاقا بيفته.... ديروز مي گفت:خب برنامه ات چيه؟ گفتم:بايد برم واسه ثبت نام تا ببينم چي ميشه. گفت:مي دونم كه ديگه نمي ياي. گفتم:كجا؟كلاس؟ گفت:آره ديگه رفتي تا 3ماه ديگه. گفتم: نه بابا چه خبره آخر هفته ها ميام. و سنگينيه سكوتي كه با يه نگاه عجيب و صداي بسته شدن در همراه شد... بعضي اوقات دلم واسه خودم مي سوزه....يعني هميشه.كجا رفتن دوستام؟چرا هيچكسي رو ندارم؟ اين روزا خيلي خيلي تنهام.... دلم نمي خواست اينجوري بنويسم.دوست دارم از ذوق و شوقم براي ثبت نام دانشگاه بگم.از اينكه اين روزا چقدر درگير رفتن و آمدن به دانشگاه بودم.براي اينكه جاي هيچ اشتباهي رو نزارم. از اينكه وقتي نتايجم رو گرفتم خونه ي عمو اينا بودم.چه حسي به آدم دست مي ده وقتي موفقيتش رو همه مي بينن. بيشتر براي مامان و بابا خوشحال بودم.از همه بيشتر براي بابا. خنده ام ميگيره.وقتي نتيجه رو گرفتم برام زده بود مهندسي عمران شهيد چمران اهواز.بعد از يه ده دقيقه ای ذوق زدگی یهو فائزه بهم گفت ببینم دیدی که محل تحصیلت کجاست؟ اصلا یادم رفته بود.بعد که اومدم دیدم زده بهبهان بابا یه نگاهی بهم کرد و خندید.مامان هم نشست و گفت واااااااااااااااای نه... نمی دونستم بخندم یا ناراحت باشم.دلم واسه مامان سوخت. خب گویا این آسیه خانم هم نمی خواد بیاد.خسته ام شد بس که اس ام اس زدم ببینم که کی میاد.حالا حالا ها داره بهش خوش میگذره. گفته شاید احتمالا ممکنه که شنبه بیاد!!!! این روزا ساعت 5:30 صبح با مریم(خواهر زن داداشم)و ساجده میریم پیاده روی.حس خیلی خوبی به آدم دست میده وقتی اول صبح از خواب بیدار بشی.ولی هنوز که هنوز تمام بدنم از نرمش های روزانه کوفته شده. من باید خوشحال باشم!!! یعنی سعی می کنم باشم.
نمی خواستم حالا حالاها آپ کنم. دوس داشتم هر وقت میام اینجا این پستی رو که برای امین نوشتم رو بخونم. ولی حالا فقط اومدم که بگم نتیجه هامو گرفتم. مهندسی عمران شهید چوران اهواز (شعبه بهبهان) سراسری مهندسی برق الکترونیک دزفول آزاد همین!!!
مرگ چقدر نزدیکه!!!خیلی خیلی.اگه تا قبل از این باور نداشتم حالا می فهمم. سایه به سایه. شونه به شونه. خدایا خیلی میترسم...... برای امین!!! شروع خیلی سخته. هنوزم چشمام میسوزه. هنوزم سرم سنگینه. صبر؟؟؟یعنی چی؟؟؟آخه چطوری وقتی جای خالیش هست میشه تحمل کرد؟؟؟ خدایا چرا به جوونیش رحم نکردی؟خدایا آخه چرا امین؟آخه چرا اینجوری؟؟؟ تازه امروز رفته بود مدرسه ی جدیدش که ثبت نام کنه.مدرسه ی نخبگان.یه پسر 15 ساله با معدل 19. یکی که مثل هیچکس نبود....هیچکس درسخوان ترین بچه ی خونه. نجیب ترین و پاک ترینشون. به پرستو میگفت: آجی امسال نمی خواد برای پگاه معلم بگیری.خودم یادش میدم.خودم درسش میدم.پس دایی به چه دردی میخوره؟ به زهرا میگفت این بار که بری اصفهان خودم میام باهم بریم ثبت نام دانشگاهت. چقدر دیشب سمیرا رو می بوسید. دردونه ی باباییش بود. 16 شهریور تولدشه. امین جان نمی خوای برگردی؟؟؟جات خیلی خالیه.بیا باباییتو ببین.ببین تو همین نصفه روز چجوری شکسته.بیا ببین داداش علی چه میکنه با خودش.بیا بهش بگو که اون مقصر نیست. فقط 10 دقیقه.... آخه چرا به جوونی خودت رحم نکردی پسر. حسین همیشه میگفت امین عشق سرعته.عشق سرعت. ببین چه کردی با خودت؟آخه خودت بگو چه جوری فردا بابا و مامان و آجی هات و علی بیان و این شکلی ببیننت!!! چه جوری باباییت روزا این مسیر رو بره و بیاد؟؟؟ علی چه جوری میتونه خودشه ببخشه؟؟؟آخه اون فقط همین یه بار بود که یادش رفت کلید ماشین رو با خودش ببره حمام تا تو نری و به بهونه ماشین آوردن یه دوری هم بزنی. چی بهت گذشت امروز؟ خدایا چرا تو رحم نکردی؟؟؟آخه چرا با این وضع.... امین جان دلم نمی خواد جای خالیتو ببینم.دلم واسه نگاهت تنگ میشه.واسه وقتایی که روت نمی شد حتی سرت رو بالا بیاری وبا خجالت می گفتی: سلام.... امین جان می دونم اونقدر پاک بودی که جات بهشته.اونقدر خوب بودی که خدا زود زود بردت پیش خودش. بیا... امشب به خواب مامانی و بابییت بیا و بگو که جات راحته. گرچه بعید می دونم امشب کسی خوابش بگیره.... خدایا فرادا رو به خیر کن....... ویرایش امشب تنهایی....... دیدی ؟دیدی جمعیت امروز رو؟دیدی اشکای باباییتو؟بی تابی مامانت رو دیدی؟ امین جان... تا حالا اشکای بابییت رو دیده بودی؟از دیروز به هرکی می رسید می گفت گریه نکنید.آروم باشید.گریه نکنید.اما امروز که می خواستن برای بار آخر بیارنت خونه بی تابی هاشو دیدی؟فریادشو شنیدی؟ دیدی چه جوری خدا رو صدا می زد و ضجه می زد؟؟؟ خدایا دیدن اشک یه پدر،پدری که جونش رو برای بچه هاش می داد خیلی سخته. امین جان امشب تنهایی.زیر یه خروار خاک سرد... قربون مظلومیتت که خاک امروز هم خیلی داغ بود...خاک هم داشت می سوخت. امین جان امشب چه حالی داری؟؟؟شب اول قبر سخته،نه؟؟؟ البته برای تو باید آسون باشه.تو که گناهی نداشتی.تو فقط 15 سالت بود. امین جان پرستو رو دیدی؟دیدی با خودش چه کرده؟سمیرا رو دیدی که چه جوری روی خاکت دراز کشیده بود؟؟؟ مامانت که دیگه نا نداشت. صدای باباییتو شنیدی؟وقتی داشتن برات تلقین می خوندن شنیدی؟بابات می گفت: امین جان بیداری؟امین بیدار شو.خوب گوش کن. آخ...........خدایا بهشون صبر بده. خدایا صبر. صبر.
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |