تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

سلام به همه!

ببخشین تو رو خدا دو روزی که اومدم اینقدری سرم شلوغ بود که نتونستم بیام و شرح واقعه بدم.خلاصه و مفید میگم.

۱.چشتون روز بد نبینه.هنوز که هنوزه دانشکده خودمون رو تموم نکردن.به سلامتی یه یکی دو ترم دیگه.فعلا اجاره نشستیم.

۲.خوابگاه خوبه.بچه ها خوبن.همه چی خوبه.

۳.آخ دست رو دلم نزارین که خونه.یه پسرایی داریم که نگو....انگاری تو این ۹ ماه و اندی که واسه کنکور درس می خوندن هیچ کار دیگه ای نکردن. تو بگو یه ذره تمیزی و مرتبی هم...حالا این به کانار طرف با دمپایی میاد سر کلاس!!!با این چه کنیم؟

۴.مثه این ترم اولی ها تا کلاسامون تشکیل نمی شه میریم معاونت دانشگاه که ای داد و هوار شما به دانشجو جماعت اهمیت نمی دین و...

۵.استاد زبان هم که من تا دو کلمه باهاش انگلیش حرف زدم وا رفت.نزدیک بود به بچه ها بگم براش آبقند بیارید.بیچاره انگاری تو غربت یه هم زبون پیدا کرده.کلی ذوق زد.تازه بهم میگه چه لهجه ی آمریکایی زیبایی دارین!

۶.استاد نقشه کشی هم که اصلا نگاهمون نمی کرد.با زاویه ۴۵ درجه نسبت به بچه های کلاس بیرون از پنجره رو می نگریست.جل الخالق!!!

۷.یه انجمن ادبی رفتیم تا دلتون بخواد خندیدیم.طرف اومده بود شعر فکاهی رو با لحن حماسی و ادبیات قدیم قاطی کرده بود شدهبود یه چیزی تو مایه های شاهنامه.بعد ازش انتقاد میکردیم که مثلا تو میون این همه کلمه زیبا چرا کلمه چت روم رو آوردی مگه شعرت طنزه؟میگه نه این از خصوصیات شعر جدیده!!!

۸.صبح زود  میرم.دلم بازم تنگ میشه.خیلی خیلی.

منو یادتون نره ها؟؟؟

بر میگردم....

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت1:21توسط مهربون | |