تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

من نمی فهمم باید دوسش داشته باشم یانه؟می شه عاشق شد یا نه؟اصلا باید عاشق کی بشم؟یکی مثل خودم؟اگه مثل من نبود چی؟باید بترسم؟

خدایا دارم دیوونه می شم.حالم خوب نیست.نمی دونم شوخیه یا جدی؟کاش همش شوخی باشه.چه طوری عاشق شده؟بازم من اشتباه کردم.نباید باهاش حرف می زدم.نباید اس ام اس می فرستادم.

اولش با یه بازیه مسخره شروع شد.مجبورم می کرد تا دلم براش بسوزه و بهش بگم دوسش دارم.حرفاشو به یه جایی می کشید که فکر کنی می خوای بهت بگه دوست داره یا عاشقته ولی یهویی همش رو می زد به مسخره و شوخی.

آخه ما از بچگی خیلی باهم شوخی می کردیم.پای کل کل هم بودیم.وقتی بعد از حدود شش هفت سال دیدمش موندم که چقدر بزرگ شده.واسه خود مرد شده.

تا اینکه چند وقت پیش دوباره بازی مسخره اش رو شروع کرد.اینقدر آسمون ریسمون بافت و اینقدر گفت تا دلم براش کباب شد.بهم میگفت چرا نمی گی دوسم داری؟منم تا می شد می پیچوندم که خب چرا فکر می کنی نباید دوست داشته باشم؟تو خوبی ومهربون واز همه مهم تر پسر داییمی.منم به همین خاطر دوست دارم دیگه.

بعد نه گذاشت نه برداشت همون شوخی همیشگی رو ادامه داد که اما من دوست ندارم و شوخی کردم....

می خواستم خفه اش کنم.حالم ازش بهم می خورد.کلی بهش توپیدم.آخه منو مسخره کرده بود.داشتم با خودم تصور می کردم که حالا داره قهقهه می زنه و...

بهش گفتم خوشحال باش که حال منو گرفتی...

بعد احساس کردم یه کمی تند رفتم.بی ظرفیت بازی در آوردم ازش معذرت خواستم اگه که بد حرف زدم.

اونم گفت تو رو خدا اگه از اس ام اس هام یا زنگ هام ناراحت می شی بهم بگو.بعد بهم گفت که دوسم داره و همه ی این بازی ها ماله این بوده که یه جورایی بهم بگه دوسم داره ولی آخرش می ترسیده...

یخ کردم!

نمی دونستم باید چی بگم!

احساس می کردم نفسم گیر کرده و بالا نمی یاد.

همین الانش هم که دارم می نویسم قلبم داره از جاش در میاد.

بهش میگم باید با هات حرف بزنم.چی شد به این حس رسیدی؟

دیشب می گفت دارم قاطی می کنم.تو عمرم این حرفایی رو که به تو زدم به هیچکس نزده بودم.همش فکر میکنه من ازش بدم میاد.همش می گی نمی خواد تیکه بپرونی می دونم آزارت دادم....

بهش گفتم من حالا بهت جواب نمی دم.نمی شناسمت.اگه فکر می کنی اشتباه کردی یا پشیمونی بگو.هنوزم دیر نشده من هنوز جواب ندادم.می تونم حرفاتو فراموش کنم.هااا.

می گه یا تو یا هیچکس...

نمی دونم چی کار کنم.ازش بدم نمی یاد.می تونم دوستش داشته باشم .

۴ سال دیگه من می شم یه مهندس عمران ولی اون یه دانشجوی انصرافی.نمی دونم .از آینده می ترسم!!!

آخه چرا با من اینجوری می کنی خدایا!

چرا همیشه وقتی به زور از سر بالایی میام بالا باید ببینم که یه چاله ی بزرگ جلو پامه که حتما باید بیفتم توش تا ازش عبور کنم...

خدایا بازم کمک می خوام.

بزار همه اینا خواب باشه.

 

پ.ن:اومده بودم کلی حرف بزنم.از دانشگاه از استادامون که یکی از یکی جک ترن.اومدم کلی بخندیم.ولی الان دلم شور میزنه.همش دلهره دارم.

پ.ن ۲:آنی جونم ببخشید به خدا.می دونم من به تو غر می زنم خودم بد ترم.ولی حالا که اومدم.پس تو هم بیا خانمی.هنوز آپ ماه رمضونت رو داری هاااا

پ.ن۳:نیلو خانمی در چه حاله؟همه چی خوبه؟اوضاع رو به راهه؟مامان حالش خوبه؟دوس دارم خبرای خوب خوب بشنوم.

و برای همه ی بی معرفت هایی که بهم سر نمی زنن هم کلی آرزوی خوب می کنم.

تا بعد... 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت16:48توسط مهربون | |

اومدم بگم سلاااااااااااااااااااام

ولی قبلش گفتم بیام آپت رو بخونم بعد بیام بنویسم...خط به خطش رو که خوندم دلم هری می ریخت پایین...

می دونم.قبول دارم. حق با تو.خودت می دونی چقدر شرمنده ام.گرچه هیچ فایده ای نداره.فقط می تونه یه احساس باشه.همین.

فکر نمی کردم تو هم احساس تنهایی کنی...برات گفته بودم نه؟که اونجا چقدر سخته که همش روی تختت دراز بکشی و به سقف بیرنگ و مات اتاقت خیره بشی و هزار جور فکر و خیال مزخرف بکنی تا خوابت ببره.دلم نمی خواست اگه دارم تنهایی می کشم یا غر غر می کنم کسی رو هم با خودم شریک کنم.نه اینکه خودم نخوام.دلم واسه اونی می سوزه که می خواد غر های بی سر و ته منو تحمل کنه که حتی به ترک دیوار هم غر می زنه.

منا می گفت چقدر بهت گفتم نزن یه شهر دیگه که همیشه در دسترس باشی!!!

ولی تو فرق داری.من اگه عروسی داداش منا یا عقد راضیه رو نرفتم دلم نمی سوزه.ولی جایی که تو باشی و منم دعوت باشم و نیام دلم می سوزه.

منم نمی خوام بشم یکی مثل مهسا.که همین الانش هم نمی دونم اصلا چی کار می کنه.معلموه که نمی خوام!

اگه بدونی چقدر برات حرف دارم.کلی حرف رو دلم تلمبار شده که می ترسم همین الان لبریز بشه.می ترسم منفجر بشم.همش تو دلم آشوبه.اضطراب.ترس و...

اونجا که بودم همش به این فکر می کردم که این حرفا رو به کی بگم؟به کی می شه اطمینان کرد؟کی حرفامو خوب گوش می کنه؟

اونجا هیچکس شبیه من نیست.همه درگیر خودشونن.اینا بهونه نیست.دلتنگیه.که فکر نکنی من اونجا خوشم.یا ۴ تا آدم دیدم تو رو یادم رفته.یه تار موی تو رو به یکی شون هم نمی دم.ولی قبول کن آدم وقتی تنها ست از همه چی می مونه.یه وقت به خودت میای می بینی ساعت شده ۷ عصر می خوای بری کافی نت که تنها دلخوشیت می تونه باشه.باید ۵۰۰ .۶۰۰ کیلو متر پیاده بری و برگردی تا ۹ شب که در خوابگاه رو می بندن.

صبا هم که اگه کلاس نباشه به خاطر شب بیداری شب قبلش می خوابی...

اینا همش از نظر تو توجیه می دونم .واسه دل خودم بود.ولی بازم خوب شد.یه تلنگر بعضی وقتا لازمه...

کجایی؟بیا کلی برات حرف دارم.... 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت15:16توسط مهربون | |