|
واسه چی گفتی؟تو که به من جواب نه داده بودی دیگه واسه چی به خانواده ات گفتی؟به قیمت آبروی من؟آخه لامصب من همه راز هامو برات گفتم!!! آخه مامان تو عمه ی منه من دیگه با چه رویی بهش نگاه کنم؟ نه که نه به درک واسه چی دیگه گفتی؟حق نداشتی!!!... اصلا می فهمی دوست داشتن یعنی چی؟نه معلومه که نمی فهمی! من دوست داشتم!می فهمی؟ تا حالا دست رو هر چی گذاشته بودم بدستش آورده بودم ولی تو فرق داشتی!به خاطر تو می خواستم آدم بشم! گند زدی به همه چی!!! حالم ازت بهم می خوره!دیگه نمی خوام ببینمت! مرد ایده آلت رو هم می بینم!!! بشین تا خانواده ات برات تصمیم بگیرن! آره خوشحالی!خوشت میاد بگی شونصدتا خواستگار دارم و همه رو هم رد کردم نه؟؟؟ همیشه که شطرنج بازی می کردیم تو می بردی.این دفه پات شدیم.دفه ی بعدی تو می بازی!!! تا حالا با یه آدم روانی یا عصبی حرف زدین؟می تونین تصور کنین من اون لحظه چی کشیدم وقتی تمام این حرفا رو با داد و فریاد و نفس نفس و عصبانیت از پشت تلفن اونم از پسرداییم شنیدم! یه آدم عصبی به تمام معنا! من وقتی بهش گفتم نه تمام دلایل رو هم بهش گفتم اونم به ظاهر قبول کرد.ازش خواستم یه لحظه احساسش رو کنار بزاره...خلاصه اونم قبول کرد که نمی تونه خواسته های منو قبول کنه.اختلاف فرهنگیه زیادی هم که داشتیم رو نمی دید!اصلا نمی دید!!! فقط و فقط می گفت من با دوست داشتنم همه چیز رو حل می کنم!!! من اشتباه کردم که همون اول با مامان و بابا مطرح نکردم!خواستم خودم تصمیم بگیرم ولی دیدم هنوز نمی تونم!!! چون تا احساساتی رو که بروز می داد می شنیدم نرم می شدم!به این فکر می کردم که یعنی می تونه همونی باشه که من می خوام؟؟؟ می تونین تصور کنید واسه کسی که تا حالا عاشق نشده اینا یعنی چی؟؟؟ بعد از جوابی که بهش دادم وقتی به مامان و بابا گفتم و اون فهمید کلی عصبانی شد!عصبانی که نه شد یه آدم روانی!!! همه ی این حرفا رو که گفتم نفس نفس می زد و می گفت!!! دلم سوخت!اینکه می گفت من دوست داشتم اذیتم می کرد! دلم می خواست از من بدش بیاد که فراموشم کنه ولی نه اینجوری!آخه من باید به مامان و بابا می گفتم ولی اون نمی خواست!از همین هم بود که یهویی دیوونه شد! منم که هیچی نمی گفتم چون می ترسیدم بیشتر عصبانی بشه و کار به جای باریک بکشه! فقط گفتم تو همونی هستی که قبل از این بودی! تمام! خداحافظ...
سلام وای که چقدر دلم تنگیده بود.چقدرم خوشحال شدم که همه تون به یاد من بودین.به خدا آدم تو دیار غربت احساس کمبود محبت می کنه. وقتی می بینی از همه دوری و هیچکس هم این نکته ی مهم رویادش نمی یاد دلت میگیره به خدا..... آنی جونم.نیلوی مهربونم.آقا سعید گل وآسیه خانمی عزیز. ممنون که همه تون به یادم بودین... کلی حرف دارم براتون ولی آخه از کافی نت کی می تونه راحت حرف بزنه؟ مشکل من خودمم آقا سعید.این که هنوزم نمی دونم می تونم با یه سری اختلافاتی که با این آقاهه دارم کنار بیام یا نه! من یه زندگی ایده ال می خوام.یه زندگی که وقتی رفتم توش به خودم نگم آخ دیدی چی شد؟کاشکی از اول اینجور و اونجور... مشکل اساسیه من اینه که یه نموره فرهنگ هامون با هم متفاوته...ایشون می فرمایند که من تورو همین جوری قبول دارم.باهات کنار میام و از همه مهمتر اینقدر دوست داشتن براش مهمه که حاضره به خاطر اون هر کاری بکنه... من می ترسم که نکنه الان دارم زود تصمیم میگیرم!از طرفی همنمی خوام تا جایی پیش برم که اگه گفتم نه! اون اذیت بشه!!!ولی خب می دونم که میشه چون هر شب تا ۱۲ شب می شه یادآوری می کنه که دوست دارم!!!! بگذریم....ما که هنوز اندر خم این کوچه ایم!!!!!! آسیه خانمی بدجنس!تو تا می تونی آبرو حیثیت منو ببر!خوب؟؟؟ وای آسیه نمی دونی اتفاقا اینجا تا دلت بخواد اصفهانی ریخته!موندم از اصفهان اومدن اینجا چه کنن آخه؟یکیشون خیلی شبیه داداشی خودمه.وای اگه بدونی وقتی میاد باهام حرف بزنه احساس می کنم محمد اومده .فقط حرف که می زنهنمی تونم نخندم!آخه لهجه اش خیلی غلیظه! وای خدای من یه چی دیگه!تو دانشگاه دولتی استاد مجرد ندیده بودیم که دیدیم!فکر کن آدم از یه نفر تو ذهنش یه بت بسازه ولی بعد ببینی اینقدر حقیرو پسته که نگو..... حالم ازش بهم می خوره! به دوستم یشنهاد داده بود بعد که دیده گندش د راومده اومده بود عملیات ماسمالیزیشن انجام بده گفته من منظورم رابطه ی دانشجو استاد بوده!!!! سو تفاهم شده!خر خودتی.... منو ول کنی تا فردا هم حرف دارم ولی دیگه توخوابگاه رام نمی دن! از همه تون ممنون که به یاد من هستید... به قول راضیه این دختر تعادل روحی نداره.یه دقیقه خوشحاله یه دقیقه بعد ناراحن! فدای همتون...
چقدر خاک رو در و دیوارش نشسته.چقدر دلم براش تنگ شده بود.اصلا می دونی چند وقت بود حرفام تلمبار شده بود ؟ شاید به اندازه ی همین اشکایی که الان صورتمو خیس کرده و نمی زاره خوب بتونم تایپ کنم. بدم میاد! آره.بدم میاد از جایی که توش بزرگ شدم.از خودم بدم میاد وقتی که به بن بست میرسم و می ایستم و به دیوار تا آسمون کشیده شده اش زل میزنم که شاید ترک برداره و راهی از توش باز بشه اما دریغ!!! از همه ی اونایی که برای رسیدن به هدف هاشون ازت نردبون می سازن! از اونایی که ادعا می کنن دوستتن ولی هر وقت که بتونن از پشت بهت خنجر می زنن! از همه و همه بدم میاد! دلم نمی خواد تنها باشم.ولی هستم.تنهایی داره دیوونه ام می کنه.از این همه آNم متفاوت با خودم که دورم رو پر کرده بیزارم. دلم می خواست مثه نیلوفر و یا آنی تا دلم به همون دوستایی خوش بود که با دلتنگی هام دلشون تنگ می شه و با شادی هام شاد ولی کو؟؟؟ دلم می خواست می تونستم هر چو توی این دل وامونده اس بیرون بریزم و راحت شم.از این همه نگاه و فکر و مزخرف بدم میاد.چرا همه ی آدما فکر می کنن فقط و فقط خودشونن که می فهمن؟ نیلو جونم... ممنونم که هر وقت ازت خواستم اومدی و کمکم کردی...کاش بقیه هم معرفت تو رو داشتن. آنی جونم... ممنون از اینکه همیشه با حرفات آرومم کردی.حرفات همیشه همیشه برام دل نشین بوده و هست... آقا سعید گل... اون قبل تر ها فقط به خونه تون سر می زدم.به همراه آسیه خانم.ولی خوب از اون جایی که تو اون جمع همه همدیگه رو می شناختن من روم نشد بیام تو...ممنون از کمک بزرگی که در حق من کردین!حتما به اون چیزی که گفتین عمل می کنم. و آسیه خانم گل از تو چی بگم که کم اینجا پیدات میشه از وقتی خونه زدی ولی خب حق داری ما که یا با هم حرف می زنیم یا اس ام اس می دیم.حرفی برای اینجا زدن نمی مونه خوب! حد اقل این که حضور تو بهتر از نبودنته...نمی دونم اگه تو نبودی چی می شد! در کل نفهمیدم چی گفتم فقط برای خالی کردن دلم که انگار شده بود آشغال دونی!!!
وقتی یکی خیلی خیلی دوستون داره. وقتی خودشو به زمین و در و دیوار می کوبونه که بهت بگه دوست دارم. وقتی تو هم بی احساس نیستی. وقتی فکر می کنی ارزش این همه احساس رو داره. و خیلی مهم تر از همه وقتی که بی نهایت دوست داره چیکار می کنی؟ چی بهش می گی؟ خیلی خیلی نیازمند کمک هستم!!!!
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |