|
آسمون خدا هم یه وقتایی خوب حالتو میگیره!!! تا بود که همچین برف نمی اومد!ناشکری نیست به خدا ولی آخه پروازای تهران کنسل شده و این یعنی ندیدن آزاده وزهرا... خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده!برای مامان هم همینطور!جای خالیشون تو خونه اذیتم میکنه!منم تا چند ساعت دیگه میرم و ۴بهمن برمیگردم! نمی دونم از چی بگم و از کجا! الان اونقدر ذهنم آشفته س که ... فقط دلم می خواست بیام اینجا!!! دعا کنین امتحانام رو خوب بدم! قول میگردم خوب برگردم!
تو آسمونمون چرا پرنده گوشه گیر شده؟؟؟ چرا نمی رسیم به هم؟چرا همیشه دیر شده؟
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
یه چیزی هم بگم!!! چرا آدما همیشه دوست دارن همه چیز رو بپیچونن؟ تازه فهمیدم این استاد جون ما عاشق بودن!آخه بشر ۲پا می مردی مثه آدم حرف بزنی خوب؟که حالا واسه من ناز کنی! نه به اون یکی که خر ما رو چسبیده بود!!! نه به این یکی که انتظت=ار داشت که من از غیب خبر دار بشم که ایشون عاشق تشریف دارن! و با رفتن من شکست روحی روانی خوردن! الانم که جوابمو نمی دن! من چیکار کنم با این جماعت لوس و ... که نمی دونن گلیمشون کجاست!!!
بالاخره با خیال راحت می تونم حرف بزنم.بعد مدتها. بزار اول از دانشگاه بگم.این نی نی های ترم اولی (منظورم با شخص شخیص آقایون کلاسمون هستش هاااااا) انگاری که تو عمرشون دختر ندیدن!آخ اگه بدونید چه پدری از ما در میاد وقتی می خوایم با یکیشون حرف بزنیم....یه سوال درسی از یکیشون می خواستم بپرسم طرف از خجالت داشت آب می شد!!!بشر مثه آدم جواب سوال بده مگه می خوام ازت خواستگاری کنم؟؟؟؟ به اون یکی می گم می خوام دست نوشته تون رو به برد انجمن ادبی بزنم بهتره اسمتون رو هم زیرش بنویسین! البته اگه مایل باشین!طرف همین جوری زل ده تو چشام نگاه می کنه!!!می گم خوب اگه مایل باشین بد نیست که!!!بازم نگام می کنه... اون یکی که تا تمام دخترای کلاس رو از دانشگاه راهی خوابگاه نکنه رضایت نمی ده!هر جا بری میاد دنبالت!تابلو یا غیر تابلو فرقی نداره!کتابخونه!سایت کامپیوتر!... با یکی دیگه از همکلاسی ها که بخوای حرف بزنی مثل مجسمه میاد کنارت می ایسته!!! تو کلاس رو که دیگه نگو! غیر از اینکه همون جایی می شینه که ما می شینیم از بس بر می گرده نگاهمون کنه که من نگرانم تا ۴ سال آرتروز گردنی چیزی بگیره!!! از استادا که دیگه نگو....استاد نقشه کشی رو که باید التماسش کنی که بیاد سر کلاس!حالا وقتی هم که اومد باید با التماس نگاش کنی تا دو کلمه حرف بزنه!!! استاد فیزیک رو هم که نگو!!!از سادگی بیش از حدش بچه ها سر کلاس مسخره اش می کنن اونم هیچی نمی گه! فقط وقتی بهش می گی ببخشید استاد میگه...... هاااااااااا.... خلاصه اینکه فکر می کنم کلی فیلم داشته باشیم تو این مدت! از خودم هم که بخوام بگم این می شه که... باید عوض بشم...اینطور نمی شه...با احساساتی بودن و به قول آسیه قلبمو کف دست نگه داشتن نمی شه زندگی کرد!اینکه را به را بخواد دلم بسوزه برای این و اون... باید یاد بگیرم!خیلی چیزا رو...
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |