|
دستم گیر کرده لای در اتاق!!!!!!!!!!! خون.کبودی و کلی درد برای شروع یه ترم عجیب غریب....................
خسته ام...کسل...نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه! پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم. پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است....
سلاااااااااااااااااااااااااام من اومدم! پس کو فرش قرمز؟کو گاو و گوسفند؟؟؟از اینکه اینقدر به فکر اینجانب بودین و با دلداری های بی دریغتون هی پشت سر هم به من روحیه می دادین ممنون!!! خلاصه اینکه اومدم! چه قدر آدم احساس خوبی بهش دست می ده وقتی هیچ دغدغه درسی!!!(فقط درسی)نداشته باشه! تو این مدت برف و بوران و... ما هم دست به دعا بودیم که از این برف و بارون چیزی نصیبمون بشه تا بلکه محض رضای خدا یکی دوتا از این امتحاناتمون کنسل شه ولی مگه به دعای گربه سیاه بارون میاد؟ هر چی خوبی و شادی و خوشالی بوده برای دانشجویان متشخص آزاد و پیام نور و همه جور دانشگاه های دیگه بود به جز ما!!! تو این دوران انواع و اقسام تقلبات رو تجربه کردیم! قشنگترینش ماله امتحان زبان بود که تا شعاع ۶ الی ۷ نفری اطرافم رو سرویس می دادم!بعد امتحان که دیدنی بود! مراسم تقدیر و تشکر از اینجانب!!!(خیلی لذت بخش بود) امتحان فیزیک رو که نگو! یک هفته ی تمام تو سالن مطالعه دانشگاه از ۸ صبح تا ۱۲ شب خر زدیم!از ۶ سوال امتحان ۳ تاشو خودم حل کردم!!! از مشکلات خوابگاه و اتاق هم که نگم بهتره! از آدمای که فقط و فقط میخوان از بقیه بهتر باشن بدم میاد!!! من که نبودم خیلی اتفاقا افتاده!!! اول خوشحالم! برای تو که بابایی بالاخره بهت سر زد.وقتی تصورش می کنم حس خوبی بهم دست می ده! خیلی خوب... آنتا خانمی بی وفا هم که ... خانمی من همیشه به یادتم. راستی!!!این پروژه چی بود تو اینقدر درگیرش بودی؟ امیدوارم با عمه خانم به مشکلات حاد برنخوری چون من که شخصا قبلا برخورده بودم!!! آقا سعید هم که خونه شون دوساله شد و من نبودم که تبریک بگم! از اینجا می گم مبارک! امیدوارم هیچوقت در ودیوارش بوی غم نگیره!یا حداقل کمتر... و نیلوی عزیز! که دلم برای نیلوفر نوشت هاش تنگیده! فکر می کنم کلی پست کردی که نخونده داشته باشم که باید بخونم!!! دلم برای همه تون تنگ شده بود! یه جک هم میگم و بعد... دیروز که آخرین امتحان رو دادیم با بچه ها رفتیم رستوران.از بس تو سلف دانشکده عادت کرده بودیم بعد از غذا ظرف ها رو تو جای مخصوصشون بزاریم تو رستوران هم وقتی غذا تموم شد اومدیم ظرفارو بلند کنیم که یهو دیدیم ملت دارن چپ چپ نگامون می کنن!!! با کلی خجالت اومدیم بیرون که تا مدت مدیدی اونجاها پیدامون نشه!
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |