تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

دستم گیر کرده لای در اتاق!!!!!!!!!!!

خون.کبودی و کلی درد برای شروع یه ترم عجیب غریب....................

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت18:0توسط مهربون | |

خسته ام...کسل...نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه!

 

 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه

پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود

 پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

 پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است....

 

 

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت2:15توسط مهربون | |

سلاااااااااااااااااااااااااام

من اومدم!

پس کو فرش قرمز؟کو گاو و گوسفند؟؟؟از اینکه اینقدر به فکر اینجانب بودین و با دلداری های بی دریغتون هی پشت سر هم به من روحیه می دادین ممنون!!!

خلاصه اینکه اومدم! چه قدر آدم احساس خوبی بهش دست می ده وقتی هیچ دغدغه درسی!!!(فقط درسی)نداشته باشه! تو این مدت برف و بوران و... ما هم دست به دعا بودیم که از این برف و بارون چیزی نصیبمون بشه تا بلکه محض رضای خدا یکی دوتا از این امتحاناتمون کنسل شه ولی مگه به دعای گربه سیاه بارون میاد؟

هر چی خوبی و شادی و خوشالی بوده برای دانشجویان متشخص آزاد و پیام نور و همه جور دانشگاه های دیگه بود به جز ما!!!

تو این دوران انواع و اقسام تقلبات رو تجربه کردیم! قشنگترینش ماله امتحان زبان بود که تا شعاع ۶ الی ۷ نفری اطرافم رو سرویس می دادم!بعد امتحان که دیدنی بود!  مراسم تقدیر و تشکر از اینجانب!!!(خیلی لذت بخش بود)

امتحان فیزیک رو که نگو! یک هفته ی تمام تو سالن مطالعه دانشگاه از ۸ صبح تا ۱۲ شب خر زدیم!از ۶ سوال امتحان ۳ تاشو خودم حل کردم!!!

از مشکلات خوابگاه و اتاق هم که نگم بهتره!

از آدمای که فقط و فقط میخوان از بقیه بهتر باشن بدم میاد!!!

 

من که نبودم خیلی اتفاقا افتاده!!!

اول خوشحالم! برای تو که بابایی بالاخره بهت سر زد.وقتی تصورش می کنم حس خوبی بهم دست می ده! خیلی خوب...

آنتا خانمی بی وفا هم که ... خانمی من همیشه به یادتم. راستی!!!این پروژه چی بود تو اینقدر درگیرش بودی؟ امیدوارم با عمه خانم به مشکلات حاد برنخوری چون من که شخصا قبلا برخورده بودم!!!

آقا سعید هم که خونه شون دوساله شد و من نبودم که تبریک بگم! از اینجا می گم مبارک! امیدوارم هیچوقت در ودیوارش بوی غم نگیره!یا حداقل کمتر...

و نیلوی عزیز! که دلم برای نیلوفر نوشت هاش تنگیده! فکر می کنم کلی پست کردی که نخونده داشته باشم که باید بخونم!!!

دلم برای همه تون تنگ شده بود!

یه جک هم میگم و بعد...

دیروز که آخرین امتحان رو دادیم با بچه ها رفتیم رستوران.از بس تو سلف دانشکده عادت کرده بودیم بعد از غذا ظرف ها رو تو جای مخصوصشون بزاریم تو رستوران هم وقتی غذا تموم شد اومدیم ظرفارو بلند کنیم که یهو دیدیم ملت دارن چپ چپ نگامون می کنن!!!

با کلی خجالت اومدیم بیرون که تا مدت مدیدی اونجاها پیدامون نشه! 

+نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت0:55توسط مهربون | |