تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

به هر دری زدم!آره من!!!عجیبه نه؟واسه خودمم هم خیلی عجیبه!فقط خودم وخامت اوضاع رو می فهمم چون خودم رو می شناسم!

به هر دری زدم تا خودم رو از تنهایی در بیارم!به هر کدومتون خواستم نزدیک بشم ازم دور شدین!به خودم می گفتم منم می تونم!مگه عجیبه؟مگه کم هست اون چیزی که تو می خوای؟اصلا مگه تو چی می خوای؟

یه دوست!!!

یکی که بفهمه تو چی می گی!یکی که یادش نره که تو هم هستی!یکی که هر وقت حرف زدی یادش نیاد تو هم زنده ای!یکی که....

به خدا خسته شدم!

می ترسم یه وقت برسه که بشم یه تیکه سنگ! حرفا رو دلم تلمبار شدن!

وقتی به مرز انفجار می رسی چی کار می کنی؟

شده بری یه جایی های های گریه کنی؟هوار بزنی و....؟اما من همون جا رو هم ندارم! هر جا می ری یه جفت چشم (حداقل) می پاد تو رو که نکنه یه کاری داری می کنی که اون عقب بمونه!!!!

اینجا که اومدم تازه فهمیدم دخترا چقدر می تونن پست باشن!

یکی به من بگه مگه آدم خوب بودن سخته؟اصلا آدم بد نبودن مگه اینقدر سخته؟چرا اینقدر سخته واسه بعضی ها؟؟؟؟

 

همه جور کاری که از دستم بر می اومد انجام دادم تا تو رو بکشونم به سمت خودم اما خودت نمی خوای!!!

دیگه خسته شدم!من و تو انگار با هم فرق داریم.کاش می شد همه اینا رو بهت بگم!کاشکی اخم نمی کردی وقتی تمام تلاشم رو می کنم که خوشحالت کنم.

دلم واسه نینای قدیم تنگ شده!

چرا سراغی از من نمی گیرین؟

شما هم؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت19:38توسط مهربون | |