تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

 
 
دو و چهار، چهار و سه، چهار ... منزل خداست


الو، سلام؛ اين منم مزاحمي که آشناست




هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است


ولي هنوز پشت خط، در انتظار يک صداست




شما که گفته‌ايد پاسخ سلام واجب است


به ما که مي‌رسد، حساب بنده‌هايتان جداست




الو! دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابي از دل من است يا که عيب سيم‌هاست




چرا صدايتان نمي‌رسد؟ کمي بلندتر!


صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟




اگر اجازه مي‌دهي، برات درد دل کنم


شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست




دل مرا به سوي خود بخوان که تا سبک شوم


پناهگاه اين دل شکسته، خانه شماست




خدا، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ مي‌زنم، دوباره، تا خدا خداست.


شعر از خديجه پنجي

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت2:4توسط مهربون | |

 

 

تمام مي شويم و من

تمام مي شوم ، ولي

تو يك شروع تازه را

بدون من ورق بزن

 

این روزا خوب نمی گذره!حوصله هیچی رو ندارم!هیچی! دلم نمی خواد باشم!اصلا دلم نمی خواد نفس بکشم!نمی دونم چمه! عجیبه!انقدر دلهره داشتم این مدت که احساس می کنم دیگه هیچ حسی برام نمونده!

از دلهره برای نبودن مامان برزگ تا ترس از دست دادن مامان!اون شب انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.بغضی که داشتم اجازه نمی داد تا داد بزنم وبه بابا بگم منم باید بیام!بابا هم مثل همیشه با چهره ای که هیچوقت نتونستم بفهمم پشتت خشمه یا ناراحتی یا... گفت نه!!!

همه چی مثل یه نوار از جلو چشام میگذشت! مامان بزرگ رو تخت بیمارستان با قفسه سینه ی باز( تازه فهمیده بودم عمل قلب باز یعنی چی!) و مامان هم با صورت پرخون رو برانکارد بیمارستان!فقط تصورش باعث می شد همه ی دنیا رو سیاه ببینم!

تصور یه لحظه زندگی بدون مامان یا بابا دیوونه ام میکنه! اصلا مگه می شه! تا شب که بیان خونه دیوونه شده بودم.کلی عکس و اسکن و... هیچی رو نشون نداد. مثل اینکه یه بچه که خدا ازش نگذره و از پدر و مادرش! (که منو اون شب به این حال انداختن) مامان رو از پله ها هل می ده ومامان میوفته وشیشه عینکش خورد میشه تو صورتش!

خدا رحممون کرد که مامان الان خوبه!فقط چند تا بخیه ویه عالمه کوفتگی!

اما من!!!

نمی دونم چم شده!از همه چی خسته ام.احساس می کنم نمی شه همیشه شاد بود!خوشحالی تا کی دووم داره؟؟؟

حوصله ای زندگی رو ندارم!

می ترسم!

از نبود یه کدوم از عزیزایی که به بودنشون عادت کردم!

مسافرت ما هم که مسافرت نبود!حالا بابا میگه شاید دوباره بریم!

من خسته ام!!!

 

پ.ن1: انقدر یخ شدم که خبر فوت حمید هامون هم جز لحظه ای ناراحتی تاثیر دیگه ای برام نداشت! یادمه با خانه ی سبزش بزرگ شدم!

خسرو مثل همیشه سبز سبز سبز موند!!!

 

پ.ن2:دلم تنگ شده!اونقدری که فکر می کنم دیگه باز نمی شه!

 

پ.ن3:نمی دونم چرا از این حس که همه برام نگرانن خوشم میاد!!!

 

پ.ن4: دوست داشتم توهم الان پیشم بودی حداقل با هم می خندیدیم!

 

پ.ن۵:رفتیم دانشگاه که چی بشه؟که هر بی سر و پایی از راه برسه بخواد جلوت سبز بشه!!! حالم از همه شون بهم می خوره!!!

فقط بفهمم کدوم بی سروپایی میخواد با من شوخی کنه!!!دودمانشو به باد میدم!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت0:36توسط مهربون | |