تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

آدم کلی برنامه ریخته باشه که ییاد واسه تحقیقش سرچ کنه!بعد خوابش ببره ساعت ۳:۳۰ بیدار شه!

تازشم ۱۱ صب هم باید برم!!!

امان از دست این تزریقاتی هاااااااا.هرچی میگم بی حس کننده بزن مگه حالیشه!!!

 

دوستان گل!

از شنبه تا ۵شنبه در مشهد به سر می بریم!

همه تون رو دعا میکنم!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت5:12توسط مهربون | |

قاعدتا باید از این که قبول شدی خوشحال باشم! هستماااااااااااا

برات یه نموره می ترسم!!!

قبولیت مبارک داداشی!

یادت نره قراره چی کارا بکنی!!!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت1:38توسط مهربون | |

نمی دونم به خاطر چی بود! نمی گم آه! شاید دعا! ولی اصلا ناراحت نیستم!!! همیشه دوست داشتم اگه با من نبودی با بقیه هم نباشی وحالا خوشحالم!

شاید فک کنی از بد جنسیمه! ولی من به خودم حق میدم! بعد از اون همه گریه و آزاری که بهم دادی به خودم حق میدم!

اما جات همیشه خالی می مونه!همیشه!چیزای زیادی یادم دادی.این که خیلی از حرفا نزدنش همیشه بهتره. این که گفتن زیادی دوست دارم وقتی عادت بشه دیگه فایده که نداره هیچ ضرر زیادی هم داره!

ولی یه چیز خیلی مهم اینه که یاد گرفتم بد نباشم...

دلم برات تنگ می شه ولی می دونم اون جا جات بهتره!!!

ولی حالا اوضاع منم بهتره و از این بابت خوشحالم.حالا انتظار چیزای خوب خوب می کشم!حالا می دونم باید با بقیه چطور رفتار کنم!

خیلی خوشحالم! از این که دیگه به خاطر تو انتظار چیزای بد بد نمی کشم.

 

حس خیلی قشنگیه که بخوای چمدون مسافرتت رو ببندی و بری جایی که دلت براش یه ذره شده.واسه هوایی که از اینجا سردتره.واسه بارونای خوشگلش. واسه مه های شبونه اش.حتی واسه بی برق هاش.واسه اون شبایی که برق می رفت و از ترس تاریکی همه دور هم جمع می شدیم و خودمون رو سرگرم می کردیم.

وای که چه شبا و روزایی رو میگذروندیم.

پ.ن1:میگما شما درمانی برای ریزش مو ندارین؟ دیگه کم کم دارم کچل می شم!!!

پ.ن2:دوست دارم بیشتر از همه تو رو ببینم!عوض شدی؟!!؟

پ.ن3:من خودخواهم؟

پ.ن4...........لعنت به هر چی انتخاب واحد اینترنتیه!!!!

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت10:8توسط مهربون | |

چقد سخته همش بخوای دنبال حروف بگردی! خصوصا وقتی بدونی جاشون همین نزدیکی هاست!!!

کمتر از دوهفته ی دیگه باید برم دانشگاه! دلم خیلی خیلی تنگ شده! واسه همه س اون روزا،حتی اون روزای بد و ناراحت کننده! امسال تنهام، نمی دونم شایدم حقمه! به پاس همه بدی هایی که به بعضی ها کردم! و همیشه هم چوبشو خیلی زود می خوردم! هستی می گفت این یعنی خدا دوست داره! شایدم همینی باشه که هستی میگه ولی این جوری همیشه بدی هات جلو چشماته. همیشه به خودت میگی یعنی من اینقدر بدم؟

امسال فقط من موندم و تو!!! می دونم خیلی اذیتت کردم!خیلی شبا ناراحتی تو می دیدم!گریه هاتو می شنیدم ولی...

اما حالا ظلمی که بهت کردم داره سرم میاد! خوب می دونم مهربون تر از اونی هستی که تو خواسته باشی! ولی اینو می دونم که اونی که اون بالاس دلش نمی خواست غم و غصه ی بنده اش رو ببینه! اما حالا اومدم تلافی.می خوام سعی کنم مثل تو باشم!خوب!!! (البته یه ایراد کوچولو داری خانمی که اونم من که پیشت باشم حلش می کنیم!)

اما تو!!!

می خوام از تو بگم! از تویی که فک میکردم خوبی!البته خوبی هااااا ولی نه برای من! تو حتی مهربونی هات برای من نبود! شورش نمی کنم! احساس آدم هیچوقت اشتباه نمی کنه.خیلی دوست داشتم.بیشتر از اونی که حتی خودم هم فکرشو بکنم ولی تو مال من نبودی! آره من خودخواه! زوره مگه؟؟؟ تو حتی  یه کوچولو مال من نبودی. هیچوقت روزایی رو که برات گریه کردم یادم نمی ره! تو هم احتمالا روز آخر پشت اون بوته های مورت حیاط خوابگاه رو یادت نمی ره! یعنی امیدوارم نره! وقتی ازم پرسیدی آمنه!!!چته؟چیزی شده؟چرا اینطور گریه میکنی؟ و من نتونستم بگم که برای تو!

من نمی تونم مثل هستی باشم! دلم شکست! خورد شد! دیگه هم تیکه هاشو پیدا نکردم که بند بزنم! نمی تونم هیچ آرزویی جز این برات داشته باشم که::::

ای کاش فقط یه گوشه از همون احساس من رو یه روزی همینجا تجربه کنی!!!

 

ای کاش می شد همه با هم خوب می موندیم که حالا مجبور نمی شدیم این جدایی ها رو تحمل کنیم!!!!

 

پ.ن 1:نخیر خل نشدم! مگه عجیبه؟ عجیبه که دلم می خواد همه چی یهو عوض شه؟عجیبه که دلم می خواد دوستم فقط مال خودم باشه؟ تو بگو بچه گانه! من دلم می خواد!!!

پ.ن 2:حس یه بچه کلاس اولی رو دارم! 

پ.ن 3: یه پست پر مکافات از لب تاپی که حروف فارسی روش نداره.

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت2:1توسط مهربون | |