تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

یه وقتایی یه کار بد میکنی ، ولی یه نتیجه ی خوب و فوق العاده میده! اون وقته که اصلا هم شرمنده نمی شی!وجدان درد هم نمی گیری

 

پ.ن:

ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت22:42توسط مهربون | |

با کلی مکافات و امروز فردا کردن بالاخره adsl خونه راه اندازی شد!خدا نکنه کارت یه جایی گیر کنه و گرنه 3 روز مثه من اسیر خونه میشی تا آقایون کی عشقشون بکشه بیان واسه یه نصب ....

خلاصه اینکه هستم!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت12:45توسط مهربون | |

خسته ام از این همه بچه بازیه آدم بزرگای اطرافم! دیگه باور ندارم که آدما بزرگ میشن!فقط جثه شونه که بزرگ میشه! وگرنه احساسات و تفکرات بچگی هاشون یادشون نمی ره که هیچ!بزرگش هم میکنن!پروبال هم میدن!
از لجبازی هاتون خسته شدم!می خوام برم ولی دلم براتون میسوزه!یا شایدم دلم واسه این درودیوارا می سوزه که هیچ صدایی نمی شنون!هیچی!!! کاش خدا این دلسوزیه مزخرف رو ازم بگیره که هرچی میکشم از همین دلسوزی های احمقانه س.آدم بزرگا رو دوس ندارم. دلم چنتا آدم ساده ومهربون میخواد!آدمایی که خوبی میکنن ولی بی دریغ.بدون چشمداشت.بدون انتظار. فکر نمی کنم که دیگه از این آدما پیدا بشه!
چرا خیلی وقتا خجالت میکشیم؟گفتنه یه دوست دارم ساده اینقدر سخته؟گفتن اینکه دلم میخواد بغلت کنم سختترین کار دنیاس؟ممکنه اتفاق بدی بیوفته اگه یه روزی بگی از اینکه این همه سال کنار بودی توخوشی و ناخوشی،خوب و بد ازت ممنونم ؟
اصلا خیلی ساده!
خیلی سخته یه روز وقتی از خواب بند میشی با روی خوش بگی سلام؟یا حتی لحن صحبت کردنت مهربون تر باشه؟
اینقدر سخته؟
با توهم هستم ...
از احساسات بچگانه ت خنده م میگیره.به این فکر میکنم که یعنی ممکنه منم یه روز اینطوری بشم؟ اینقدر بچه؟با همون خواسته های کودکانه؟ با همون بی فکری ها؟شده یه بار فکر کنی چی داری میگی؟ اصلا اینجا جاش هست؟ خنده داره...

از هرچی آدمه خستم. حتی از خودم.
خدایا چیکار میکنی؟؟؟

دلم یه تغییر میخواد!یه تحول! حتی دیگه این علامت تعجب ها هم راضیم نمی کنن!

این روزا کارم شده لیوان لیوان نسکافه خوردن! و خیره شدن به مانیتور کامپیوتر.وهر بار که لیوان نسکافه رو میگیرم یاد حرفای سمیرا میوفتم که میگفت دختر تو آخرش سرطان میگیری بس که نسکافه میخوری.یه چیزایی  تو وجودم میگه آخرش هم میگیری...


پ.ن1:صدای عمو خسرو خیلی خیلی آرومم میکنه. کاش همه مثه تو بودن عمو خسرو.وقتی قهر میکردن باهمدیگه حرف میزدن!!!

پ.ن2:یه حسی بهم میگه نوشتنم هم مثه حرف زدنم پیچ درپیچه!
پ.ن3:نمی دونم باید برم یا نه.الان وقت خوبی برای سفر هست یا نه؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت22:17توسط مهربون | |

یکی به من بگه چطور می شه از یه نفر متنفر بود ولی در عین حال مجبور باشی مدام جلو چشمت ببینیش و مدام به خودت بگی:::::

آمنه آروم باش خونسردی خودتو حفظ کن! اصلا مهم نیست!به تو چه داره حرص می خوری؟

یکی به من بگه میشه؟

چطور می شه این حس نفرت به بی تفاوتی تبدیل بشه!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت0:18توسط مهربون | |

بلاخره از جغد بودن در اومدیم!

سحر خیز شدم

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت8:59توسط مهربون | |

دراز کشیده بودم رو زمین و داشتم سقف اتاق رو نگاه می کردم

صدای زنگ در اومد.خواهر جان آیفن رو جواب دادن!!!

خواهر: بله؟

اون ور خط ....

خواهر: آقا مگه به شما نگفتیم که فقط روزای فرد بیاین؟؟؟امروز چهارشنبه اس!

اون ور خط .....

 

 

و من که کارد میزدی خونم در نمیومد!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت4:8توسط مهربون | |