تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

واسه من شمارش معکوس شرع شده!

۳ روز!

دوباره روز از نو روزی از نو....

سخته.خیلی سخته!خصوصا اینکه اولش با یه خاطره ی بد شروع بشه!

 

بعدا" نوشت:

مخاطب اون بالاییه!

می شه مثه همیشه که به من رحم میکنی الانم رحم کنی؟ میشه یه تقاضای خنده دار ازت داشته باشم؟؟؟ میشه؟

.

.

.

اگه نمی خوای این آدمو از صحنه ی روزگار حذف کنی حداقل جلو چشم من ظاهرش نکن! چون یه وقتی خودم مجبور میشم!

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت16:53توسط مهربون | |

دردناک اینه که همه چی این مدت دست به دست هم داده تا شک کنم!به خودم و به همه ی آدمای اطرافم.

ببینم سخته که عادت کنیم با همه رو راست باشیم؟سخته که خودمون باشیم؟سخته که ادای آدمای خوب رو در بیاریم؟؟؟

پ.ن۱: دستت درد نکنه که باعث شدی این حس سراغم بیاد!نیازش داشتم تا یادم نره چه دنیا مزخرفی اطرافمه و من فقط دلم به خوب بودنش خوش کرده بودم!

پ.ن۲:.....................

حذف شد.قابل توجه آسی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت14:26توسط مهربون | |

احمقانه س.

وقتی این همه مدت میخوام به خودم بقبولونم که من مقصر نیستم!ولی زمین و زمان و شرایط این طور نشون نمی ده!

ببینم نکنه آهن ربا داری؟

یا مهره مار؟

 

چرا همه چی به سمت تو کشیده میشه؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت18:44توسط مهربون | |

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی
ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!

 

 

پ.ن: حال عجیبیه وقتی ناخواسته دعوتت میکنن!

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت20:19توسط مهربون | |

خدایا شکرت

هزار بار

صد هزار بار

 

ساعت 10:30 بود و بابا هنوز نیومده بود.با خنده به مامان گفتم انگاری بابا می خواد سفره ی افطاری رو جم کنه بعدشم ظرفارو بشوره بعدشم بیاد.

اما وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین.چهره ی بر افروخته و خیس از عرق پیشونی.موهای آشفته و ظاهر کاملا بهم ریخته.گفتم چی شده بابا؟ نکنه ظرفا رو شکوندی که اینجوری آشفته شدی؟ اما تو دلم گفتم حتما یه چیزی شده! یهو حس کردم نکنه یکی از دوستا یا همکارای بابا چیزیش شده!

داداش و بابا و پدر خانم داداش دم در ایستاده بودن.مامان یه پارچ آب براشون برد.منم که دل تو دلم نبود. وقتی رفتن بابا اومد تو.بی هیچ حرفی رفت تو اتاق و نماز خوند!به خودم گفتم بابا که همیشه نمازشو اول وقت اذان میخونه!قبل از افطار!الان چی بود؟ اصلا چرا دو رکعت بود؟

 

اومد بیرون. دل تو دلم نبود.گفتم بابا چی شده؟

گفت ماشین داداشت پاسگاهه!

من و مامان نشستیم رو صندلی.

گفت زده به یکی.

بابا مدام می گفت خدا رحمش کرد.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت!....

دیگه داشتم دیوونه میشدم! بلند گفتم بابا میگی چی شده؟ درست بگو!!!

گفت:

آقا داداشتون زده به یه عابر پیاده!پرتش کرد رو هوا. ولی خدا رو شکر طرف هیچیش نشده!فقط کوفتگی داره.تا الان بیمارستان بودیم!

 

خدا رو شکر.خدا رحمش کرد!

 و من  و مامان که پاهامون سست شده بود موندیم و همدیگه رو نگاه کردیم!

 

فعلا که همه چی خوبه!به خیر گذشته!

خدایا هزار مرتبه شکر.

خدایا شکر

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت23:9توسط مهربون | |

راجع به آدما هیچوقت هیچ جوری نه حتی زود زود و نه حتی دیر قضاوت نکن!!!

 

نه در مورد بدی شون! 

و نه حتی در مورد خوب بودنشون!

 

چون نهایتا به این میرسی که تو چقدر ساده و احمق به نظر میرسی!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت21:43توسط مهربون | |

حرفم نمیاد.یعنی از این گلو بالا نمیاد!یه بغض یه حس سنگین!

داری چیکار میکنی با خودت؟ چرا نمی بینی؟ چرا نمی فهمی؟ زندگی اینقدر سخته نمی فهمی؟چند سالته؟ کی میخوای بفهمی؟ اگه بقیه اشتباه کردن تو نمی خوای به خودت بیای؟

 

داری هدر میدی! عمرتو! جوونیتو! زندگیتو!

 

وقتی اشکاتو میبینم دلم میلرزه

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت23:14توسط مهربون | |

دقت کردین وقتی یه خاطره ی بد با اسم یه نفر دارین دیگه هر کاری میکنین نمی تونین به خودتون بقبولونین که همه ی آدمای هم اسمش مثه اون نیستن؟

حالم از هر چیز و هر کسی که یادآور یه موجود... میشه به هم میخوره!چقدر بعضی از مخلوقات خدا پست و ... میتونن باشن!

سخته جلو خودمو بگیرم حرفی از دهنم در نره!

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت2:25توسط مهربون | |

نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا نه.وجدانم میگه نمی شه از ناراحتی دیگران ناراحت بود ولی احساسم میگه هرکسی که یه زمانی بدی میکنه  ( البته بدی به معنای کار بد مطلق نه! یعنی کاری میکنه که شخص دیگه رو ناراحت میکنه! ) باید تقاصش رو پس بده.البته از تقاص منظورم زیر گیوتین رفتن نیست هاااا.یعنی باید بفهمی که اشتباه کردی.

قربونت برم خدا که خیلی زود بهم میفهمونی.وقتی داشتم به عدالتت اعتراض می کردم که چرا هرکی هر کاری دلش می خواد میکنه و تو هیچی نمیگی! و قسم میخورم که تو فاصله ی چند ماه همه چی رو طوری برگردوندی که خودم خجالت کشیدم!حتی وقتی خودمم داشتم تقاص اشتباهاتم رو پس می دادم بهم تلنگر زدی که آهای دختر!دیدی سر خودتم اومد؟ باورم نمیشه.

تقریبا یه جورایی خیلی میترسم که نکنه همه ی احساسات بدی که نسبت به اون دو نفر دارم نکنه اشتباهه؟ نکنه من دارم اشتباه میکنم و روزی به خاطر همین اشتباه باید تقاص پس بدم.چقد وحشتناکه که آدم بخواد قضاوت کنه.البته نه از روی هوا!از روی عمل ها و عکس العملها هم قضاوت سخته!

عجب عجیبند این آدمها.

پ.ن: چرا این روزا نمیگذره؟

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت18:5توسط مهربون | |