تبليغاتX
صندوقچه

صندوقچه

من اینجا بس دلم تنگ است!!!

شروع شد.اما این دفه با کلی ماجرای عجیب غریب!

اولش که عنایات دشمنان به ظاهر دوست شامل حالم شد و فولاد و بتن رو از واحدای این ترمم حذف کردن! فقط میگم خدا خیلی دوسم داشت که اوضا طوری رقم خورد که همون لحظه فهمیدم و تونستم درستش کنم!وگرنه باید ۱۰ ترمه تموم میکردم!

شاخ در نیاوردین که؟؟؟ این چیزا تو دانشکده ی ما عادیه!!!

بماند که نمی دونم حالا چرا همه ی اونایی که باهام خوب نبودن یهویی مهربون شدن و الانم کلی دوسم دارن!

دارم برمیگردم!

فقط خواستم خالی بشم!

تا بعد 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت11:56توسط مهربون | |

نیلو منو یاد چیزی انداخت که خیلی زیاد باهاش خاطره دارم.اوقات تنهایی تو اون چاردیواری که در کنار همه ی آزار و اذیت های نبودن و نبودن و تنها بودن،خاطره های خوشش برام می مونه نوشته های عمو شلبی یه حس شیرینی به آدم میده که توصیفش ناممکنه.اونم به من که یه کتاب باید خیلی خاص باشه تا مجبورم کنه بخونمش!!!

 

قطعه زیر بخشی از کتاب پاهای کثیف هستش که من خیلی دوسش دارم.

 

 بدبین

همه می گویند من بدبینم

همه فکر می کنند من دیوانه ام

ظاهراً به من لبخند می زنند

اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد.

آنها در قهوه ام سم می ریزند،

و در سوپ جو من خرده شیشه،

در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند

و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند.

 

سر درآوردن از همه ی اینها

کار مشکلی است.

ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست

و مادرم دوقلو.

و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد،

پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده.

اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم،

با اینکه لبخند می زنی،

اما می دانم از این شعر بدت می آید.

آره... می دانم که فقط گوش می دهی

چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی

اما به محض اینکه رفتم

به زیپ شلوارم که باز است، می خندی.

 

تو در قهوه ام سم می ریزی

و در سوپ جو من خرده شیشه.

تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی،

و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی

می دانم!

خودت را به آن راه نزن.

می دانم...

می دانم!

می دانم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت17:57توسط مهربون | |