|
شروع شد.اما این دفه با کلی ماجرای عجیب غریب! اولش که عنایات دشمنان به ظاهر دوست شامل حالم شد و فولاد و بتن رو از واحدای این ترمم حذف کردن! فقط میگم خدا خیلی دوسم داشت که اوضا طوری رقم خورد که همون لحظه فهمیدم و تونستم درستش کنم!وگرنه باید ۱۰ ترمه تموم میکردم! شاخ در نیاوردین که؟؟؟ این چیزا تو دانشکده ی ما عادیه!!! بماند که نمی دونم حالا چرا همه ی اونایی که باهام خوب نبودن یهویی مهربون شدن و الانم کلی دوسم دارن! دارم برمیگردم! فقط خواستم خالی بشم! تا بعد
نیلو منو یاد چیزی انداخت که خیلی زیاد باهاش خاطره دارم.اوقات تنهایی تو اون چاردیواری که در کنار همه ی آزار و اذیت های نبودن و نبودن و تنها بودن،خاطره های خوشش برام می مونه نوشته های عمو شلبی یه حس شیرینی به آدم میده که توصیفش ناممکنه.اونم به من که یه کتاب باید خیلی خاص باشه تا مجبورم کنه بخونمش!!! قطعه زیر بخشی از کتاب پاهای کثیف هستش که من خیلی دوسش دارم. بدبین همه می گویند من بدبینم همه فکر می کنند من دیوانه ام ظاهراً به من لبخند می زنند اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد. آنها در قهوه ام سم می ریزند، و در سوپ جو من خرده شیشه، در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند. سر درآوردن از همه ی اینها کار مشکلی است. ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست و مادرم دوقلو. و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد، پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده. اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم، با اینکه لبخند می زنی، اما می دانم از این شعر بدت می آید. آره... می دانم که فقط گوش می دهی چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی اما به محض اینکه رفتم به زیپ شلوارم که باز است، می خندی. تو در قهوه ام سم می ریزی و در سوپ جو من خرده شیشه. تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی، و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی می دانم! خودت را به آن راه نزن. می دانم... می دانم! می دانم.
واسه من شمارش معکوس شرع شده!
۳ روز! دوباره روز از نو روزی از نو.... سخته.خیلی سخته!خصوصا اینکه اولش با یه خاطره ی بد شروع بشه! بعدا" نوشت: مخاطب اون بالاییه! می شه مثه همیشه که به من رحم میکنی الانم رحم کنی؟ میشه یه تقاضای خنده دار ازت داشته باشم؟؟؟ میشه؟ . . . اگه نمی خوای این آدمو از صحنه ی روزگار حذف کنی حداقل جلو چشم من ظاهرش نکن! چون یه وقتی خودم مجبور میشم!
دردناک اینه که همه چی این مدت دست به دست هم داده تا شک کنم!به خودم و به همه ی آدمای اطرافم. ببینم سخته که عادت کنیم با همه رو راست باشیم؟سخته که خودمون باشیم؟سخته که ادای آدمای خوب رو در بیاریم؟؟؟ پ.ن۱: دستت درد نکنه که باعث شدی این حس سراغم بیاد!نیازش داشتم تا یادم نره چه دنیا مزخرفی اطرافمه و من فقط دلم به خوب بودنش خوش کرده بودم! پ.ن۲:..................... حذف شد.قابل توجه آسی
احمقانه س. وقتی این همه مدت میخوام به خودم بقبولونم که من مقصر نیستم!ولی زمین و زمان و شرایط این طور نشون نمی ده! ببینم نکنه آهن ربا داری؟ یا مهره مار؟ چرا همه چی به سمت تو کشیده میشه؟
عجب صبری خدا دارد! پ.ن: حال عجیبیه وقتی ناخواسته دعوتت میکنن!
خدایا شکرت هزار بار صد هزار بار ساعت 10:30 بود و بابا هنوز نیومده بود.با خنده به مامان گفتم انگاری بابا می خواد سفره ی افطاری رو جم کنه بعدشم ظرفارو بشوره بعدشم بیاد. اما وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین.چهره ی بر افروخته و خیس از عرق پیشونی.موهای آشفته و ظاهر کاملا بهم ریخته.گفتم چی شده بابا؟ نکنه ظرفا رو شکوندی که اینجوری آشفته شدی؟ اما تو دلم گفتم حتما یه چیزی شده! یهو حس کردم نکنه یکی از دوستا یا همکارای بابا چیزیش شده! داداش و بابا و پدر خانم داداش دم در ایستاده بودن.مامان یه پارچ آب براشون برد.منم که دل تو دلم نبود. وقتی رفتن بابا اومد تو.بی هیچ حرفی رفت تو اتاق و نماز خوند!به خودم گفتم بابا که همیشه نمازشو اول وقت اذان میخونه!قبل از افطار!الان چی بود؟ اصلا چرا دو رکعت بود؟ اومد بیرون. دل تو دلم نبود.گفتم بابا چی شده؟ گفت ماشین داداشت پاسگاهه! من و مامان نشستیم رو صندلی. گفت زده به یکی. بابا مدام می گفت خدا رحمش کرد.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت!.... دیگه داشتم دیوونه میشدم! بلند گفتم بابا میگی چی شده؟ درست بگو!!! گفت: آقا داداشتون زده به یه عابر پیاده!پرتش کرد رو هوا. ولی خدا رو شکر طرف هیچیش نشده!فقط کوفتگی داره.تا الان بیمارستان بودیم! خدا رو شکر.خدا رحمش کرد! و من و مامان که پاهامون سست شده بود موندیم و همدیگه رو نگاه کردیم! فعلا که همه چی خوبه!به خیر گذشته! خدایا هزار مرتبه شکر. خدایا شکر
راجع به آدما هیچوقت هیچ جوری نه حتی زود زود و نه حتی دیر قضاوت نکن!!! نه در مورد بدی شون! و نه حتی در مورد خوب بودنشون! چون نهایتا به این میرسی که تو چقدر ساده و احمق به نظر میرسی!!!
حرفم نمیاد.یعنی از این گلو بالا نمیاد!یه بغض یه حس سنگین! داری چیکار میکنی با خودت؟ چرا نمی بینی؟ چرا نمی فهمی؟ زندگی اینقدر سخته نمی فهمی؟چند سالته؟ کی میخوای بفهمی؟ اگه بقیه اشتباه کردن تو نمی خوای به خودت بیای؟ داری هدر میدی! عمرتو! جوونیتو! زندگیتو! وقتی اشکاتو میبینم دلم میلرزه
دقت کردین وقتی یه خاطره ی بد با اسم یه نفر دارین دیگه هر کاری میکنین نمی تونین به خودتون بقبولونین که همه ی آدمای هم اسمش مثه اون نیستن؟ حالم از هر چیز و هر کسی که یادآور یه موجود... میشه به هم میخوره!چقدر بعضی از مخلوقات خدا پست و ... میتونن باشن! سخته جلو خودمو بگیرم حرفی از دهنم در نره!
نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا نه.وجدانم میگه نمی شه از ناراحتی دیگران ناراحت بود ولی احساسم میگه هرکسی که یه زمانی بدی میکنه ( البته بدی به معنای کار بد مطلق نه! یعنی کاری میکنه که شخص دیگه رو ناراحت میکنه! ) باید تقاصش رو پس بده.البته از تقاص منظورم زیر گیوتین رفتن نیست هاااا.یعنی باید بفهمی که اشتباه کردی. قربونت برم خدا که خیلی زود بهم میفهمونی.وقتی داشتم به عدالتت اعتراض می کردم که چرا هرکی هر کاری دلش می خواد میکنه و تو هیچی نمیگی! و قسم میخورم که تو فاصله ی چند ماه همه چی رو طوری برگردوندی که خودم خجالت کشیدم!حتی وقتی خودمم داشتم تقاص اشتباهاتم رو پس می دادم بهم تلنگر زدی که آهای دختر!دیدی سر خودتم اومد؟ باورم نمیشه. تقریبا یه جورایی خیلی میترسم که نکنه همه ی احساسات بدی که نسبت به اون دو نفر دارم نکنه اشتباهه؟ نکنه من دارم اشتباه میکنم و روزی به خاطر همین اشتباه باید تقاص پس بدم.چقد وحشتناکه که آدم بخواد قضاوت کنه.البته نه از روی هوا!از روی عمل ها و عکس العملها هم قضاوت سخته! عجب عجیبند این آدمها. پ.ن: چرا این روزا نمیگذره؟
یه وقتایی یه کار بد میکنی ، ولی یه نتیجه ی خوب و فوق العاده میده! اون وقته که اصلا هم شرمنده نمی شی!وجدان درد هم نمی گیری پ.ن: ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم
با کلی مکافات و امروز فردا کردن بالاخره adsl خونه راه اندازی شد!خدا نکنه کارت یه جایی گیر کنه و گرنه 3 روز مثه من اسیر خونه میشی تا آقایون کی عشقشون بکشه بیان واسه یه نصب .... خلاصه اینکه هستم!!!
یکی به من بگه چطور می شه از یه نفر متنفر بود ولی در عین حال مجبور باشی مدام جلو چشمت ببینیش و مدام به خودت بگی:::::
آمنه آروم باش خونسردی خودتو حفظ کن! اصلا مهم نیست!به تو چه داره حرص می خوری؟ یکی به من بگه میشه؟ چطور می شه این حس نفرت به بی تفاوتی تبدیل بشه!
بلاخره از جغد بودن در اومدیم! سحر خیز شدم
دراز کشیده بودم رو زمین و داشتم سقف اتاق رو نگاه می کردم صدای زنگ در اومد.خواهر جان آیفن رو جواب دادن!!! خواهر: بله؟ اون ور خط .... خواهر: آقا مگه به شما نگفتیم که فقط روزای فرد بیاین؟؟؟امروز چهارشنبه اس! اون ور خط ..... و من که کارد میزدی خونم در نمیومد!!!!
راننده: چرا دوره ی کلاستون اینقدر کوتاهه؟ من: کوتاه نیست آخه من اینجا مهمانم یه هفته و به خاطر بد مسیر بودنش مجبورم یه هفته رو آژانس بگیرم! راننده: بهتر نیست تا آخر کلاساتون همینجا بمونین؟؟؟ و اخم های من که تو هم میره و از پنجره به بیرون نگاه می کنم..... راننده: ببخشید خانم حرف بدی زدم؟منظورم این بود که جایی که زندگی می کنین آدماش فک می کنن از دماغ فیل افتادن.این طرفا مردمش خوش برخوردترن. و راننده هم چنان در حال ماست مالی کردن. و من چقدر بیزارم از دنیای اطرافم...
یه خواب بد دیدم! خواب دیدم برگشتم خوابگاه و اتاق جدید ولی بازم اون سوهان روح رو می بینم که رو تخت نشسته و نگام میکنه! استرس وحشتناکی گرفتم.حتی تو عالم خواب داشتم به این فکر میکردم که حالا کجا برم؟کدوم اتاق؟؟؟ از شر بعضی ها هیچ وقت نمیشه خلاص شد!موندم از خلقت خدا! به جان خودم به زیرکی و با سیستی این آدم هیچ جا! ندیدم! اصلا نیست.مطمئنم... این روزا حال خوشی ندارم.سایه یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه! یه حس بد.خیلی بد. کابوس های شبانه و واهمه...نمی دونم از چی یا از کی!فقط این روزا شدیدا منتظر یه اتفاق بدم! همیشه باید یه تلنگر باشه نه؟یه یادآوری !یه خاطره ی بد؟؟چرا باید بعد از این همه مدت وقتی به فاطمه اس ام اس بدم که تو حرم باشه و بگه برات کلی دعا میکنم؟ من به کی بگم که دیگه هیچی نمی خوام؟به کی بگم که دیگه نمی خوام که هیچی بخوام؟اگه اونی که اون بالاس می دونه چی خوبه خودش هوامو داره! خدا جونم تو که می دونی من ظرفیتش رو ندارم میشه بیشتر هوامو داشته باشی؟؟؟ روزنوشت اندر احوالات زندانی بودن در خانه خواهر چنین گویم که به سبب خروج پدر و مادر گرام برای حضور رسانیدن در مراسم عروسی پسر دایی اینجانب(که داداششون یه چند ماهی اینجانب رو سر کار گذاشتن و بعدشم هم گفتن شوخی کردم!!!!)و به سبب عدم توانایی اینجانب برای بار سفر بستن به همراه خانواده به خاطر کلاس و نیز ناتوانی در تحمل ریخت یک آدم علاف!!! یک هفته در خانه خواهر گرامیمان سکنی گزیدیم تا لولو ما را در خانه ی تنها نخورد! سکنی گزیدن در خانه ی خواهر همانا و شبانه روز خوردن انواع و اقسام دسر ها و کیک ها و هله هوله جات و خوابیدن همانا. و صد البته شنیدن غر غر های ایشان همان. دارم به حرفای سعید فکر میکنم.نمی دونم شرکت شما چیه که بیشتر از همه عمران آب داره ولی خوب این گرایش عمران خیلی پایینه! تو سطح لیسانس گرایش عمران عمران و عمران سازه بهتره.از اینا گذشته قبول دارم همه ی حرفاتو چون دارم به عینه می بینم که تخصصی ترین درسای این رشته رو چطور آبکی پاس می کنن و هنوز نمی دونن که یه سازه نامعین رو نمی شه تحلیل کرد و عکس العمل براش پیدا کرد و .... از این آدما انتظاری هم نمی ره که بیان و بشن همین بساز بفروش هایی که خونه هاشونن به فوت بنده!!! به عنوان مثال خونه خواهر من چنان قناسی داره که موندم این ناظره این وسط چیکار میکرده؟؟؟ از کسایی که مدرکشون رو ۱۰ ترمه میگیرن اونم صرفا به علت تنبلی ونه هیچ.از کسایی که وقتی در طول ترم خوذتو به در و دیوار میکوبه که مجبورشون کنی که لطف کنین از خوابگاهتون قدم رنجه کنین بیان کلاس حل تمرین و... و شبا به جای حرف زدن و حرف در آوردن که فلان دختر دانشکده با فلان پسر ورودی ۸۶ دوست شده تمریتنای سازه و خاک و سیالات و تصفیه و... حل کنن هیچ انتظاری نمیره!هیچی. به خدا اگه به چشمم نمی دیدم این خاله بازی ها و تنبلی های این آدما رو فکر می کردم همه میان دانشگاه تا مثل مدرسه درس بخونن! و ما بعد از ۲ سال هنوز به هیچ چیز عادت نکردیم!!!! مکالمات رد و بدل شده بین من و خواهر جان: خواهر: حالا این فیلمایی که از آسیه گرفتی چین؟(چی هستن؟(( یه دف اشتباه نخونین ها))) من: از اونایی نیستن که تو دوس داشته باشی! خواهر: حالا مثلا می خوای بگی خیلی معناگران؟؟؟ ۱-وبلاگ جدیدی یافتم به نام یادداشت های یک دختر ترشیده. بسی جالناک می باشد و در این اوضاع و احوال خنده را بر لبانمان نشاند. سری بزنید.خالی از لطف نیست. ۲-باید کلی منتظر بمانیم تا دی وی دی های عصر یخبندان و هری پاتر به ایران بیان! این انتظار را دوست نمی داریم! ۳-چقد سخته بخوای بفهمی کی راست می گه کی دروغ!!! ۴-حال و هوای بچه مثبت بودن به سرمان زده و می خواهیم درس بخوانیم!!!! ۵-این روزا وقتی بابا میگه آخه این همه پای نت چکار میکنی دختر میگم: دکتر فامیلی گفته واسه یه مهندس خوب شدن باید آپ تو دیت باشی! تو هم که میخوای من یه مهندس خوب بشم نه؟؟؟ ۶- دلمان برای یکی از همکلاسی های کازرونی مان تنگیده! ۷- آسیه فیلمات دارن ته میکشن هاااااااا. ۸-یاد شبی افتادم که تو حیاط خوابگاه دراز کشیده بودیم داشتیم درس می خوندیم واسه امتحان فرادش که خاک بود.حیاط خوابگاه شبای امتحان خیلی دیدنیه.جا واسه سوزن انداختن نیست.همه تنگ هم میشینن و دراز میکشن و حتی می خوابن. تو همین گیر و دار بود یکی داد زد اس ام اس ها وصل شده... صدای جیغ و داد و خوشحالی ملت بود که رفت رو هوا... صدای یکی رو شنیدم که میگفت: واسه چیزی که داشتیم و ازمون گرفتن اینقدر خوشحالین؟؟؟؟ ۹- یکی به من بگه چرا ساعت ۴ صب خوابم نمیاد؟؟؟؟؟
جدا بین این همه بنده ای که داری خل و چل تر وملنگ تر از من هم پیدا می شه؟نه بگو جان من پیدا می شه؟؟؟ حالم از هر چی که مربوط به خودمه به هم می خوره!!! آخه چرا؟ چرا باید همیشه زمان بگذره تا بفهمم که کارام درست بوده یا غلط؟ البته قربونت برم که همیشه سربزنگاه دستمو میگیری...می دونم هوامو داری ولی آخه خداییش نمی شه یه مخ درست حسابی بهم بدی که دیگه مجبور نشی همش هواست بهم باشه؟ با توجه به خاک آلوده بودن هوای اینجاها اینجانب اصلا گرد و خاک اینجا رو نمی بینم... اومدم یه سر بزنم و بازم شروع کنم.چون فک می کنم زیادی حرف رو دلم مونده! خیلی زیاد... بالاخره از شر هر چی درس و امتحان و خاک و سیالات و تحلیل بود خلاص شدیم! ای بابا کی میگه عمران گلابیه؟کی میگه؟؟؟ جون من بیاد جلو تا خودم بهش بگم این ترم چیکار کردم! هر چی کتاب جزوه تست و کوفت و زهرمار بود خوندم.کلی ارائه وتحقیق و پژوهش و.... تا آخرش بتمون بفهمم این یارو استاده چی میخواد! تو بگو یه سوال مشابه سوالای این استاده پیدا کردم؟؟؟نچ... باورتون می شه از یه کلاس ۳۰ نفره ۱۲ نفر فقط پاس شدن! بیچاره اونایی که پاس نشدن! و این یعنی حداقل ۹ ترمه شدن!حداقل!!!خاک وسیالات هم که قربونش برم!فقط خدا رو شکر می کنم همش تموم شد! منظورم دقیقا همش بود! دلم واسه همه چی تنگ شده! همه چی. نیلو جونم خانمی بابت این همه بی معرفتی ببخشید ولی باور کن همیشه سراغتو از آسیه می گیرم!نمی دونم باید بگم خوش میگذره یا نه.من خیلی دوس داشتم فضایی که الان تو توشی رو دوباره تجربه کنم.کنار دریا... الان بیشتر از همیشه دلم میخواد. ۱-نمی دونم چه حسی دارم!!! خالی خالی از احساس. ۲-این روزا کارم شده نت اومدن و کتاب خوندن و پای تلوزیون نشسن! جالبه نه؟ ۳-میگم یه سوال! این مایکل جکسون فقید چرا هیچکدوم از بچه هاش حتی یه ذره هم به خودش نرفتن؟نکنه جراحی پلاستیک ژنتیک رو هم عوض میکنه؟ ۴-کلی فیلمای خوشمل خوشمل اومده دوس میدارم ببینم! ۵- هیچ دلم نمیخواد برگردم.خیلی زود داره میگذره! ساعت برنارد می خوام. ۶-گرسنمه.
آدم کلی برنامه ریخته باشه که ییاد واسه تحقیقش سرچ کنه!بعد خوابش ببره ساعت ۳:۳۰ بیدار شه! تازشم ۱۱ صب هم باید برم!!! امان از دست این تزریقاتی هاااااااا.هرچی میگم بی حس کننده بزن مگه حالیشه!!! دوستان گل! از شنبه تا ۵شنبه در مشهد به سر می بریم! همه تون رو دعا میکنم!
قاعدتا باید از این که قبول شدی خوشحال باشم! هستماااااااااااا برات یه نموره می ترسم!!! قبولیت مبارک داداشی! یادت نره قراره چی کارا بکنی!!!
نمی دونم به خاطر چی بود! نمی گم آه! شاید دعا! ولی اصلا ناراحت نیستم!!! همیشه دوست داشتم اگه با من نبودی با بقیه هم نباشی وحالا خوشحالم! شاید فک کنی از بد جنسیمه! ولی من به خودم حق میدم! بعد از اون همه گریه و آزاری که بهم دادی به خودم حق میدم! اما جات همیشه خالی می مونه!همیشه!چیزای زیادی یادم دادی.این که خیلی از حرفا نزدنش همیشه بهتره. این که گفتن زیادی دوست دارم وقتی عادت بشه دیگه فایده که نداره هیچ ضرر زیادی هم داره! ولی یه چیز خیلی مهم اینه که یاد گرفتم بد نباشم... دلم برات تنگ می شه ولی می دونم اون جا جات بهتره!!! ولی حالا اوضاع منم بهتره و از این بابت خوشحالم.حالا انتظار چیزای خوب خوب می کشم!حالا می دونم باید با بقیه چطور رفتار کنم! خیلی خوشحالم! از این که دیگه به خاطر تو انتظار چیزای بد بد نمی کشم. حس خیلی قشنگیه که بخوای چمدون مسافرتت رو ببندی و بری جایی که دلت براش یه ذره شده.واسه هوایی که از اینجا سردتره.واسه بارونای خوشگلش. واسه مه های شبونه اش.حتی واسه بی برق هاش.واسه اون شبایی که برق می رفت و از ترس تاریکی همه دور هم جمع می شدیم و خودمون رو سرگرم می کردیم. وای که چه شبا و روزایی رو میگذروندیم. پ.ن1:میگما شما درمانی برای ریزش مو ندارین؟ دیگه کم کم دارم کچل می شم!!! پ.ن2:دوست دارم بیشتر از همه تو رو ببینم!عوض شدی؟!!؟ پ.ن3:من خودخواهم؟ پ.ن4...........لعنت به هر چی انتخاب واحد اینترنتیه!!!!
چقد سخته همش بخوای دنبال حروف بگردی! خصوصا وقتی بدونی جاشون همین نزدیکی هاست!!! کمتر از دوهفته ی دیگه باید برم دانشگاه! دلم خیلی خیلی تنگ شده! واسه همه س اون روزا،حتی اون روزای بد و ناراحت کننده! امسال تنهام، نمی دونم شایدم حقمه! به پاس همه بدی هایی که به بعضی ها کردم! و همیشه هم چوبشو خیلی زود می خوردم! هستی می گفت این یعنی خدا دوست داره! شایدم همینی باشه که هستی میگه ولی این جوری همیشه بدی هات جلو چشماته. همیشه به خودت میگی یعنی من اینقدر بدم؟ امسال فقط من موندم و تو!!! می دونم خیلی اذیتت کردم!خیلی شبا ناراحتی تو می دیدم!گریه هاتو می شنیدم ولی... اما حالا ظلمی که بهت کردم داره سرم میاد! خوب می دونم مهربون تر از اونی هستی که تو خواسته باشی! ولی اینو می دونم که اونی که اون بالاس دلش نمی خواست غم و غصه ی بنده اش رو ببینه! اما حالا اومدم تلافی.می خوام سعی کنم مثل تو باشم!خوب!!! (البته یه ایراد کوچولو داری خانمی که اونم من که پیشت باشم حلش می کنیم!) اما تو!!! می خوام از تو بگم! از تویی که فک میکردم خوبی!البته خوبی هااااا ولی نه برای من! تو حتی مهربونی هات برای من نبود! شورش نمی کنم! احساس آدم هیچوقت اشتباه نمی کنه.خیلی دوست داشتم.بیشتر از اونی که حتی خودم هم فکرشو بکنم ولی تو مال من نبودی! آره من خودخواه! زوره مگه؟؟؟ تو حتی یه کوچولو مال من نبودی. هیچوقت روزایی رو که برات گریه کردم یادم نمی ره! تو هم احتمالا روز آخر پشت اون بوته های مورت حیاط خوابگاه رو یادت نمی ره! یعنی امیدوارم نره! وقتی ازم پرسیدی آمنه!!!چته؟چیزی شده؟چرا اینطور گریه میکنی؟ و من نتونستم بگم که برای تو! من نمی تونم مثل هستی باشم! دلم شکست! خورد شد! دیگه هم تیکه هاشو پیدا نکردم که بند بزنم! نمی تونم هیچ آرزویی جز این برات داشته باشم که:::: ای کاش فقط یه گوشه از همون احساس من رو یه روزی همینجا تجربه کنی!!! ای کاش می شد همه با هم خوب می موندیم که حالا مجبور نمی شدیم این جدایی ها رو تحمل کنیم!!!! پ.ن 1:نخیر خل نشدم! مگه عجیبه؟ عجیبه که دلم می خواد همه چی یهو عوض شه؟عجیبه که دلم می خواد دوستم فقط مال خودم باشه؟ تو بگو بچه گانه! من دلم می خواد!!! پ.ن 2:حس یه بچه کلاس اولی رو دارم! پ.ن 3: یه پست پر مکافات از لب تاپی که حروف فارسی روش نداره.
این روزا تنبل شدم!(بگو کی نبودم! دلم واسه دانشگاه خیلی تنگ شده! واسه تک تک بچه ها! به غیر از دو سه نفرشون! حس عجیبی دارم!دوس داشتنیه! پ.ن1-نیلو جون 2روز پیش فهمیدم که هوا بس ناجوانمردانه سرد است یعنی چی!!!
خیلی سخته بعد از مدتی می خوام بنویسم! نمی دونم چرا با این که دلم خیلی پر بود ولی حسش واسه نوشتن نبود! فک میکنم از همه چی دور شدم!اونقدری که با هرچی دست و پا زدن هم برنمی گردم! اینا که میخوام بگم مرثیه نیست! نیومدم که بازم از زمین و زمان و.. بنالم! نمی دونم چرا دیگه نمی تونم اونی باشم که دلم میخواد! راس میگن آدما وقتی به سن جوونی میرسن هرکاری کنن نمی تونن خودشونو عوض کنن هاااا! نه نه نه ......نمی خوام خودمو عوض کنم!می خوام خوب باشم!میخوام مهربون باشم! می دونین چن وقته بغلتون نکردم؟ دیگه حتی یادم نمیاد!
تمام مي شويم و من تمام مي شوم ، ولي تو يك شروع تازه را بدون من ورق بزن این روزا خوب نمی گذره!حوصله هیچی رو ندارم!هیچی! دلم نمی خواد باشم!اصلا دلم نمی خواد نفس بکشم!نمی دونم چمه! عجیبه!انقدر دلهره داشتم این مدت که احساس می کنم دیگه هیچ حسی برام نمونده! از دلهره برای نبودن مامان برزگ تا ترس از دست دادن مامان!اون شب انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.بغضی که داشتم اجازه نمی داد تا داد بزنم وبه بابا بگم منم باید بیام!بابا هم مثل همیشه با چهره ای که هیچوقت نتونستم بفهمم پشتت خشمه یا ناراحتی یا... گفت نه!!! همه چی مثل یه نوار از جلو چشام میگذشت! مامان بزرگ رو تخت بیمارستان با قفسه سینه ی باز( تازه فهمیده بودم عمل قلب باز یعنی چی!) و مامان هم با صورت پرخون رو برانکارد بیمارستان!فقط تصورش باعث می شد همه ی دنیا رو سیاه ببینم! تصور یه لحظه زندگی بدون مامان یا بابا دیوونه ام میکنه! اصلا مگه می شه! تا شب که بیان خونه دیوونه شده بودم.کلی عکس و اسکن و... هیچی رو نشون نداد. مثل اینکه یه بچه که خدا ازش نگذره و از پدر و مادرش! (که منو اون شب به این حال انداختن) مامان رو از پله ها هل می ده ومامان میوفته وشیشه عینکش خورد میشه تو صورتش! خدا رحممون کرد که مامان الان خوبه!فقط چند تا بخیه ویه عالمه کوفتگی! اما من!!! نمی دونم چم شده!از همه چی خسته ام.احساس می کنم نمی شه همیشه شاد بود!خوشحالی تا کی دووم داره؟؟؟ حوصله ای زندگی رو ندارم! می ترسم! از نبود یه کدوم از عزیزایی که به بودنشون عادت کردم! مسافرت ما هم که مسافرت نبود!حالا بابا میگه شاید دوباره بریم! من خسته ام!!! پ.ن1: انقدر یخ شدم که خبر فوت حمید هامون هم جز لحظه ای ناراحتی تاثیر دیگه ای برام نداشت! یادمه با خانه ی سبزش بزرگ شدم! خسرو مثل همیشه سبز سبز سبز موند!!! پ.ن2:دلم تنگ شده!اونقدری که فکر می کنم دیگه باز نمی شه! پ.ن3:نمی دونم چرا از این حس که همه برام نگرانن خوشم میاد!!! پ.ن4: دوست داشتم توهم الان پیشم بودی حداقل با هم می خندیدیم! پ.ن۵:رفتیم دانشگاه که چی بشه؟که هر بی سر و پایی از راه برسه بخواد جلوت سبز بشه!!! حالم از همه شون بهم می خوره!!! فقط بفهمم کدوم بی سروپایی میخواد با من شوخی کنه!!!دودمانشو به باد میدم!
نمی دونم چرا با اینکه یه هفته ای می شه که اومدم ولی اصلا حسش نیست که بیام و بنویسم! خانم خانما حضرت عالی حس و حال فرت ورفت آپ کردن رو دارین!تو این مدت حداقل یاد گرفتم زیاد غر نزنم و آه و ناله هم نکنم!همش همین جاس!( تو دلم ) خوشی ها هم انقدر گذراس که تا میام بنویسمیه چیز دیگه جاشون رو میگیره! بگذریم! این دو ترم روی هم رفته بد نبود!خیلی چیزا یاد گرفتم!خیلی سوتی ها دادم یه اتفاقایی افتاد که به این ایمان رسیدم که آدما چقدر زود می تونن خودشون رو گم کنن!یادشون بره از کجاها به کجا رسیدن!می گن آدم وقتی عاشق می شه کور هم می شه! آخه دختر نشنیدی؟ندیدی؟آخه چرا داری با زندگی خودت بازی میکنی؟ یعنی همه دروغ می گن نه؟چطور می تونی هر کاری دلت می خواد انجام بدی و بعدشم بگی گور بابای حرفای مردم!!! دیوونه به چی امید داری؟ چرا !!!!! چطور با دو کلمه ی دوستت دارم خر می شیم؟خرج کردن این کلمه ها خیلی راحته! دلم می سوزه!از اینکه خودم تا قبل از این ادعای بزرگ شدن می کردم وحالا فهمیدم هیشکی تو این دنیا نمی تونه بزرگ باشه! پ.ن۱: نمی دونم روزام داره چطور می گذره! فقط ای کاش زودتر بگذره! پ.ن۲: دلم برات تنگ می شه! پ.ن۳: بعضی وقتا می خوام سر هر دوتاتون هواربکشم! پ.ن۴: تا بعد...
پ.ن۱: یه عالمه حرفای قشنگ دارم ولی وقتش رو ندارم پ.ن۲:قالب قشنگیه نه؟تنوع همیشه خوبه...
به هر دری زدم!آره من!!!عجیبه نه؟واسه خودمم هم خیلی عجیبه!فقط خودم وخامت اوضاع رو می فهمم چون خودم رو می شناسم! به هر دری زدم تا خودم رو از تنهایی در بیارم!به هر کدومتون خواستم نزدیک بشم ازم دور شدین!به خودم می گفتم منم می تونم!مگه عجیبه؟مگه کم هست اون چیزی که تو می خوای؟اصلا مگه تو چی می خوای؟ یه دوست!!! یکی که بفهمه تو چی می گی!یکی که یادش نره که تو هم هستی!یکی که هر وقت حرف زدی یادش نیاد تو هم زنده ای!یکی که.... به خدا خسته شدم! می ترسم یه وقت برسه که بشم یه تیکه سنگ! حرفا رو دلم تلمبار شدن! وقتی به مرز انفجار می رسی چی کار می کنی؟ شده بری یه جایی های های گریه کنی؟هوار بزنی و....؟اما من همون جا رو هم ندارم! هر جا می ری یه جفت چشم (حداقل) می پاد تو رو که نکنه یه کاری داری می کنی که اون عقب بمونه!!!! اینجا که اومدم تازه فهمیدم دخترا چقدر می تونن پست باشن! یکی به من بگه مگه آدم خوب بودن سخته؟اصلا آدم بد نبودن مگه اینقدر سخته؟چرا اینقدر سخته واسه بعضی ها؟؟؟؟ همه جور کاری که از دستم بر می اومد انجام دادم تا تو رو بکشونم به سمت خودم اما خودت نمی خوای!!! دیگه خسته شدم!من و تو انگار با هم فرق داریم.کاش می شد همه اینا رو بهت بگم!کاشکی اخم نمی کردی وقتی تمام تلاشم رو می کنم که خوشحالت کنم. دلم واسه نینای قدیم تنگ شده! چرا سراغی از من نمی گیرین؟ شما هم؟؟؟
ببین هی می خواستم بیام اینجا بعد از و عید و بنویسم از تموم شادی هایی که گذشت ولی نشد!تنبلی یا هر چی دیگه که می تونی اسمشو بزاری!ولی الان اومدم اینجا با یه کوله بار که از همه جا و هر طرف روی سر من خراب شده !تنها جایی که تو این زندون می شه واسش درد دل کرد اینجاست! خیلی سخته از همه چیز دور باشی!اونقدر فاصله گرفته باشی که وقتی بر میگردی انگار فراموشت کرده باشن! می خواستم بیام اینجا و از طومار نامه عیدم براتون بگم!برای شما که نه برای خودم!تا یادم نره که چه روزای خوبی داشتم ولی یه اتفاق ساده و بی اهمیت باعث شد دلم بشکنه!طوری هم که شک دارم دیگه خوب بشه! حالا هم اینجام!جایی که باید به هیچی جز یشرفت و بالا رفتن و ترقی و ... فکر نکنی ولی... هنوز در عجبم از تموم آدمایی که حرمت آدم بودن رو نمی فهمن و فقط اسم آدم رو یدک می کشن!نمی دونم باید چه طور رفتار کنم!عصبانی بشم؟داد بزنم؟چی کار کنم وقتی آدما حدود خودشون رو نمی فهمن؟ وقتی آبرو براشون بازیچه می شه واونقدر بی اهمیت که حاضرن روی اون شرط ببندن! که چی بشه؟تا به همه ثابت کنیم که ما کی هستیم؟خوب بودن و آدم بودن اینقدر سخته؟؟؟ پ.ن:ببخشید که نمی تونم به همه تون سر بزنم!اینم از مضرات وقت کم و تو کافی نت آپ کردنه! به یاد همه تون هستم منو یادتون نره
بهار رو خيلي دوست دارم.خيلي عجيب تر از همه ي فصل هاي ديگه.شايد هم به خاطر اينه كه من تو همين فصل به دنيا اومدم.انگار دوباره مي توني از نو شروع كني و من از وقتي كه خودمو شناختم عاشق اين بودم كه دوباره شروع كنم... امروز از اول صبح همش درگير جمع و جور كردن و خريد و... بوديم.من و مامان.وقتي با مامان ميرم خريد خيلي احساس خوبي بهم دست ميده!بابا هم كه امروز با يه دست تنگ ماهي و يه دست سبزه اومد خونه.مامان هميشه تو درست كردن سبزه عيد مشكل داشت.البته من بهش ميگم كه خوب شده ولي مامانه ديگه!مي خواد همه چي دقيق و مرتب باشه حتي گردي سبزه هفت سين! ماهي هاي سفره هفت سين هر سال ما هم كه با دعا و سلام و صلوات تا دم عيدي زنده مي مونن و بعدش هم...امروز هم از صبح تا حالا ۳ تا شون مردن!دعا كنيد اين آخريه به سر سفره برسه!!! امسال سفره هفت سين رو خودم چيدم!خود خود خودم!عجب لذتي داره چيدن سفره هفت سين...امسال حس عجيبي دارم!يه جورايي احساس مي كنم اتفاقاي زيادي برام ميفته! كاش يكي بود برام حافظ ميگرفت... فردا همه خانواده دور هم جمع ميشيم.براي خوردن سبزي پلو با ماهي...خيلي خوشمزه اس نه؟؟ امسال روي هم رفته برام سال بدي نبود.همين كه بالاخره از آويزون بودن بين آسمون و زمين در اومدم بس بود.اتفاقاي بدي هم برام نيفتاد...اميدوارم كه امسال هم خوب باشه. اميدوارم بعد از تعطيلات كه ميريم دانشگاه همه چي خوب پيش بره!اميدوارم اين آقاهه ادب بشه!اميدوارم برسم تكاليف نوروزيم رو حل كنم راستي امسال سال موشه ها!!! منم كه متولد سال گربه ام!شايدم واسه همينه احساس مي كنم سال خوبي دارم. سر سفره ي هفت سين به ياد همه تون هستم! قول مي دم...
کی گفته خبریه؟؟؟ البته کم خبری هم نیستا...فردا داریم میریم دعوا...حال یه بچه پرور که نمی دونه اندازه گلیمش چه قدره رو بگیریم!!! این روزا حال و حوصله هیچی رو ندارم!از مشکلات و سر و کله زدن با بچه های اتاق گرفته تا بی معرفتی هاشون و قال گذاشتن ها ومسخره بازی های بچه ننه های کلاس! نمی دونم این جماعت کی می خوان بفهمن که بزرگ شدن!خیلی سخته سر کله زدن با یه نفهمی که هنوز فکر می کنه تو عهد قجر زندگی می کنه و همه چی باید زیر دست آقایون باشه!!! خیلی سخته که با دوستت که فکر می کنی واقعا دوستته رو راست باشی و بعدش از پشت یه جوری هلت بده که با مخ بیفتی زمین! تو اون اوضاع قاراشمیش فقط دلت یه گوش شنوا می خواد! یکی که فقط بشنوه! که نیست!!!
دستم گیر کرده لای در اتاق!!!!!!!!!!! خون.کبودی و کلی درد برای شروع یه ترم عجیب غریب....................
خسته ام...کسل...نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه! پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم. پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است....
سلاااااااااااااااااااااااااام من اومدم! پس کو فرش قرمز؟کو گاو و گوسفند؟؟؟از اینکه اینقدر به فکر اینجانب بودین و با دلداری های بی دریغتون هی پشت سر هم به من روحیه می دادین ممنون!!! خلاصه اینکه اومدم! چه قدر آدم احساس خوبی بهش دست می ده وقتی هیچ دغدغه درسی!!!(فقط درسی)نداشته باشه! تو این مدت برف و بوران و... ما هم دست به دعا بودیم که از این برف و بارون چیزی نصیبمون بشه تا بلکه محض رضای خدا یکی دوتا از این امتحاناتمون کنسل شه ولی مگه به دعای گربه سیاه بارون میاد؟ هر چی خوبی و شادی و خوشالی بوده برای دانشجویان متشخص آزاد و پیام نور و همه جور دانشگاه های دیگه بود به جز ما!!! تو این دوران انواع و اقسام تقلبات رو تجربه کردیم! قشنگترینش ماله امتحان زبان بود که تا شعاع ۶ الی ۷ نفری اطرافم رو سرویس می دادم!بعد امتحان که دیدنی بود! مراسم تقدیر و تشکر از اینجانب!!!(خیلی لذت بخش بود) امتحان فیزیک رو که نگو! یک هفته ی تمام تو سالن مطالعه دانشگاه از ۸ صبح تا ۱۲ شب خر زدیم!از ۶ سوال امتحان ۳ تاشو خودم حل کردم!!! از مشکلات خوابگاه و اتاق هم که نگم بهتره! از آدمای که فقط و فقط میخوان از بقیه بهتر باشن بدم میاد!!! من که نبودم خیلی اتفاقا افتاده!!! اول خوشحالم! برای تو که بابایی بالاخره بهت سر زد.وقتی تصورش می کنم حس خوبی بهم دست می ده! خیلی خوب... آنتا خانمی بی وفا هم که ... خانمی من همیشه به یادتم. راستی!!!این پروژه چی بود تو اینقدر درگیرش بودی؟ امیدوارم با عمه خانم به مشکلات حاد برنخوری چون من که شخصا قبلا برخورده بودم!!! آقا سعید هم که خونه شون دوساله شد و من نبودم که تبریک بگم! از اینجا می گم مبارک! امیدوارم هیچوقت در ودیوارش بوی غم نگیره!یا حداقل کمتر... و نیلوی عزیز! که دلم برای نیلوفر نوشت هاش تنگیده! فکر می کنم کلی پست کردی که نخونده داشته باشم که باید بخونم!!! دلم برای همه تون تنگ شده بود! یه جک هم میگم و بعد... دیروز که آخرین امتحان رو دادیم با بچه ها رفتیم رستوران.از بس تو سلف دانشکده عادت کرده بودیم بعد از غذا ظرف ها رو تو جای مخصوصشون بزاریم تو رستوران هم وقتی غذا تموم شد اومدیم ظرفارو بلند کنیم که یهو دیدیم ملت دارن چپ چپ نگامون می کنن!!! با کلی خجالت اومدیم بیرون که تا مدت مدیدی اونجاها پیدامون نشه!
آسمون خدا هم یه وقتایی خوب حالتو میگیره!!! تا بود که همچین برف نمی اومد!ناشکری نیست به خدا ولی آخه پروازای تهران کنسل شده و این یعنی ندیدن آزاده وزهرا... خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده!برای مامان هم همینطور!جای خالیشون تو خونه اذیتم میکنه!منم تا چند ساعت دیگه میرم و ۴بهمن برمیگردم! نمی دونم از چی بگم و از کجا! الان اونقدر ذهنم آشفته س که ... فقط دلم می خواست بیام اینجا!!! دعا کنین امتحانام رو خوب بدم! قول میگردم خوب برگردم!
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
یه چیزی هم بگم!!! چرا آدما همیشه دوست دارن همه چیز رو بپیچونن؟ تازه فهمیدم این استاد جون ما عاشق بودن!آخه بشر ۲پا می مردی مثه آدم حرف بزنی خوب؟که حالا واسه من ناز کنی! نه به اون یکی که خر ما رو چسبیده بود!!! نه به این یکی که انتظت=ار داشت که من از غیب خبر دار بشم که ایشون عاشق تشریف دارن! و با رفتن من شکست روحی روانی خوردن! الانم که جوابمو نمی دن! من چیکار کنم با این جماعت لوس و ... که نمی دونن گلیمشون کجاست!!!
بالاخره با خیال راحت می تونم حرف بزنم.بعد مدتها. بزار اول از دانشگاه بگم.این نی نی های ترم اولی (منظورم با شخص شخیص آقایون کلاسمون هستش هاااااا) انگاری که تو عمرشون دختر ندیدن!آخ اگه بدونید چه پدری از ما در میاد وقتی می خوایم با یکیشون حرف بزنیم....یه سوال درسی از یکیشون می خواستم بپرسم طرف از خجالت داشت آب می شد!!!بشر مثه آدم جواب سوال بده مگه می خوام ازت خواستگاری کنم؟؟؟؟ به اون یکی می گم می خوام دست نوشته تون رو به برد انجمن ادبی بزنم بهتره اسمتون رو هم زیرش بنویسین! البته اگه مایل باشین!طرف همین جوری زل ده تو چشام نگاه می کنه!!!می گم خوب اگه مایل باشین بد نیست که!!!بازم نگام می کنه... اون یکی که تا تمام دخترای کلاس رو از دانشگاه راهی خوابگاه نکنه رضایت نمی ده!هر جا بری میاد دنبالت!تابلو یا غیر تابلو فرقی نداره!کتابخونه!سایت کامپیوتر!... با یکی دیگه از همکلاسی ها که بخوای حرف بزنی مثل مجسمه میاد کنارت می ایسته!!! تو کلاس رو که دیگه نگو! غیر از اینکه همون جایی می شینه که ما می شینیم از بس بر می گرده نگاهمون کنه که من نگرانم تا ۴ سال آرتروز گردنی چیزی بگیره!!! از استادا که دیگه نگو....استاد نقشه کشی رو که باید التماسش کنی که بیاد سر کلاس!حالا وقتی هم که اومد باید با التماس نگاش کنی تا دو کلمه حرف بزنه!!! استاد فیزیک رو هم که نگو!!!از سادگی بیش از حدش بچه ها سر کلاس مسخره اش می کنن اونم هیچی نمی گه! فقط وقتی بهش می گی ببخشید استاد میگه...... هاااااااااا.... خلاصه اینکه فکر می کنم کلی فیلم داشته باشیم تو این مدت! از خودم هم که بخوام بگم این می شه که... باید عوض بشم...اینطور نمی شه...با احساساتی بودن و به قول آسیه قلبمو کف دست نگه داشتن نمی شه زندگی کرد!اینکه را به را بخواد دلم بسوزه برای این و اون... باید یاد بگیرم!خیلی چیزا رو...
واسه چی گفتی؟تو که به من جواب نه داده بودی دیگه واسه چی به خانواده ات گفتی؟به قیمت آبروی من؟آخه لامصب من همه راز هامو برات گفتم!!! آخه مامان تو عمه ی منه من دیگه با چه رویی بهش نگاه کنم؟ نه که نه به درک واسه چی دیگه گفتی؟حق نداشتی!!!... اصلا می فهمی دوست داشتن یعنی چی؟نه معلومه که نمی فهمی! من دوست داشتم!می فهمی؟ تا حالا دست رو هر چی گذاشته بودم بدستش آورده بودم ولی تو فرق داشتی!به خاطر تو می خواستم آدم بشم! گند زدی به همه چی!!! حالم ازت بهم می خوره!دیگه نمی خوام ببینمت! مرد ایده آلت رو هم می بینم!!! بشین تا خانواده ات برات تصمیم بگیرن! آره خوشحالی!خوشت میاد بگی شونصدتا خواستگار دارم و همه رو هم رد کردم نه؟؟؟ همیشه که شطرنج بازی می کردیم تو می بردی.این دفه پات شدیم.دفه ی بعدی تو می بازی!!! تا حالا با یه آدم روانی یا عصبی حرف زدین؟می تونین تصور کنین من اون لحظه چی کشیدم وقتی تمام این حرفا رو با داد و فریاد و نفس نفس و عصبانیت از پشت تلفن اونم از پسرداییم شنیدم! یه آدم عصبی به تمام معنا! من وقتی بهش گفتم نه تمام دلایل رو هم بهش گفتم اونم به ظاهر قبول کرد.ازش خواستم یه لحظه احساسش رو کنار بزاره...خلاصه اونم قبول کرد که نمی تونه خواسته های منو قبول کنه.اختلاف فرهنگیه زیادی هم که داشتیم رو نمی دید!اصلا نمی دید!!! فقط و فقط می گفت من با دوست داشتنم همه چیز رو حل می کنم!!! من اشتباه کردم که همون اول با مامان و بابا مطرح نکردم!خواستم خودم تصمیم بگیرم ولی دیدم هنوز نمی تونم!!! چون تا احساساتی رو که بروز می داد می شنیدم نرم می شدم!به این فکر می کردم که یعنی می تونه همونی باشه که من می خوام؟؟؟ می تونین تصور کنید واسه کسی که تا حالا عاشق نشده اینا یعنی چی؟؟؟ بعد از جوابی که بهش دادم وقتی به مامان و بابا گفتم و اون فهمید کلی عصبانی شد!عصبانی که نه شد یه آدم روانی!!! همه ی این حرفا رو که گفتم نفس نفس می زد و می گفت!!! دلم سوخت!اینکه می گفت من دوست داشتم اذیتم می کرد! دلم می خواست از من بدش بیاد که فراموشم کنه ولی نه اینجوری!آخه من باید به مامان و بابا می گفتم ولی اون نمی خواست!از همین هم بود که یهویی دیوونه شد! منم که هیچی نمی گفتم چون می ترسیدم بیشتر عصبانی بشه و کار به جای باریک بکشه! فقط گفتم تو همونی هستی که قبل از این بودی! تمام! خداحافظ...
سلام وای که چقدر دلم تنگیده بود.چقدرم خوشحال شدم که همه تون به یاد من بودین.به خدا آدم تو دیار غربت احساس کمبود محبت می کنه. وقتی می بینی از همه دوری و هیچکس هم این نکته ی مهم رویادش نمی یاد دلت میگیره به خدا..... آنی جونم.نیلوی مهربونم.آقا سعید گل وآسیه خانمی عزیز. ممنون که همه تون به یادم بودین... کلی حرف دارم براتون ولی آخه از کافی نت کی می تونه راحت حرف بزنه؟ مشکل من خودمم آقا سعید.این که هنوزم نمی دونم می تونم با یه سری اختلافاتی که با این آقاهه دارم کنار بیام یا نه! من یه زندگی ایده ال می خوام.یه زندگی که وقتی رفتم توش به خودم نگم آخ دیدی چی شد؟کاشکی از اول اینجور و اونجور... مشکل اساسیه من اینه که یه نموره فرهنگ هامون با هم متفاوته...ایشون می فرمایند که من تورو همین جوری قبول دارم.باهات کنار میام و از همه مهمتر اینقدر دوست داشتن براش مهمه که حاضره به خاطر اون هر کاری بکنه... من می ترسم که نکنه الان دارم زود تصمیم میگیرم!از طرفی همنمی خوام تا جایی پیش برم که اگه گفتم نه! اون اذیت بشه!!!ولی خب می دونم که میشه چون هر شب تا ۱۲ شب می شه یادآوری می کنه که دوست دارم!!!! بگذریم....ما که هنوز اندر خم این کوچه ایم!!!!!! آسیه خانمی بدجنس!تو تا می تونی آبرو حیثیت منو ببر!خوب؟؟؟ وای آسیه نمی دونی اتفاقا اینجا تا دلت بخواد اصفهانی ریخته!موندم از اصفهان اومدن اینجا چه کنن آخه؟یکیشون خیلی شبیه داداشی خودمه.وای اگه بدونی وقتی میاد باهام حرف بزنه احساس می کنم محمد اومده .فقط حرف که می زنهنمی تونم نخندم!آخه لهجه اش خیلی غلیظه! وای خدای من یه چی دیگه!تو دانشگاه دولتی استاد مجرد ندیده بودیم که دیدیم!فکر کن آدم از یه نفر تو ذهنش یه بت بسازه ولی بعد ببینی اینقدر حقیرو پسته که نگو..... حالم ازش بهم می خوره! به دوستم یشنهاد داده بود بعد که دیده گندش د راومده اومده بود عملیات ماسمالیزیشن انجام بده گفته من منظورم رابطه ی دانشجو استاد بوده!!!! سو تفاهم شده!خر خودتی.... منو ول کنی تا فردا هم حرف دارم ولی دیگه توخوابگاه رام نمی دن! از همه تون ممنون که به یاد من هستید... به قول راضیه این دختر تعادل روحی نداره.یه دقیقه خوشحاله یه دقیقه بعد ناراحن! فدای همتون...
چقدر خاک رو در و دیوارش نشسته.چقدر دلم براش تنگ شده بود.اصلا می دونی چند وقت بود حرفام تلمبار شده بود ؟ شاید به اندازه ی همین اشکایی که الان صورتمو خیس کرده و نمی زاره خوب بتونم تایپ کنم. بدم میاد! آره.بدم میاد از جایی که توش بزرگ شدم.از خودم بدم میاد وقتی که به بن بست میرسم و می ایستم و به دیوار تا آسمون کشیده شده اش زل میزنم که شاید ترک برداره و راهی از توش باز بشه اما دریغ!!! از همه ی اونایی که برای رسیدن به هدف هاشون ازت نردبون می سازن! از اونایی که ادعا می کنن دوستتن ولی هر وقت که بتونن از پشت بهت خنجر می زنن! از همه و همه بدم میاد! دلم نمی خواد تنها باشم.ولی هستم.تنهایی داره دیوونه ام می کنه.از این همه آNم متفاوت با خودم که دورم رو پر کرده بیزارم. دلم می خواست مثه نیلوفر و یا آنی تا دلم به همون دوستایی خوش بود که با دلتنگی هام دلشون تنگ می شه و با شادی هام شاد ولی کو؟؟؟ دلم می خواست می تونستم هر چو توی این دل وامونده اس بیرون بریزم و راحت شم.از این همه نگاه و فکر و مزخرف بدم میاد.چرا همه ی آدما فکر می کنن فقط و فقط خودشونن که می فهمن؟ نیلو جونم... ممنونم که هر وقت ازت خواستم اومدی و کمکم کردی...کاش بقیه هم معرفت تو رو داشتن. آنی جونم... ممنون از اینکه همیشه با حرفات آرومم کردی.حرفات همیشه همیشه برام دل نشین بوده و هست... آقا سعید گل... اون قبل تر ها فقط به خونه تون سر می زدم.به همراه آسیه خانم.ولی خوب از اون جایی که تو اون جمع همه همدیگه رو می شناختن من روم نشد بیام تو...ممنون از کمک بزرگی که در حق من کردین!حتما به اون چیزی که گفتین عمل می کنم. و آسیه خانم گل از تو چی بگم که کم اینجا پیدات میشه از وقتی خونه زدی ولی خب حق داری ما که یا با هم حرف می زنیم یا اس ام اس می دیم.حرفی برای اینجا زدن نمی مونه خوب! حد اقل این که حضور تو بهتر از نبودنته...نمی دونم اگه تو نبودی چی می شد! در کل نفهمیدم چی گفتم فقط برای خالی کردن دلم که انگار شده بود آشغال دونی!!!
وقتی یکی خیلی خیلی دوستون داره. وقتی خودشو به زمین و در و دیوار می کوبونه که بهت بگه دوست دارم. وقتی تو هم بی احساس نیستی. وقتی فکر می کنی ارزش این همه احساس رو داره. و خیلی مهم تر از همه وقتی که بی نهایت دوست داره چیکار می کنی؟ چی بهش می گی؟ خیلی خیلی نیازمند کمک هستم!!!!
من نمی فهمم باید دوسش داشته باشم یانه؟می شه عاشق شد یا نه؟اصلا باید عاشق کی بشم؟یکی مثل خودم؟اگه مثل من نبود چی؟باید بترسم؟ خدایا دارم دیوونه می شم.حالم خوب نیست.نمی دونم شوخیه یا جدی؟کاش همش شوخی باشه.چه طوری عاشق شده؟بازم من اشتباه کردم.نباید باهاش حرف می زدم.نباید اس ام اس می فرستادم. اولش با یه بازیه مسخره شروع شد.مجبورم می کرد تا دلم براش بسوزه و بهش بگم دوسش دارم.حرفاشو به یه جایی می کشید که فکر کنی می خوای بهت بگه دوست داره یا عاشقته ولی یهویی همش رو می زد به مسخره و شوخی. آخه ما از بچگی خیلی باهم شوخی می کردیم.پای کل کل هم بودیم.وقتی بعد از حدود شش هفت سال دیدمش موندم که چقدر بزرگ شده.واسه خود مرد شده. تا اینکه چند وقت پیش دوباره بازی مسخره اش رو شروع کرد.اینقدر آسمون ریسمون بافت و اینقدر گفت تا دلم براش کباب شد.بهم میگفت چرا نمی گی دوسم داری؟منم تا می شد می پیچوندم که خب چرا فکر می کنی نباید دوست داشته باشم؟تو خوبی ومهربون واز همه مهم تر پسر داییمی.منم به همین خاطر دوست دارم دیگه. بعد نه گذاشت نه برداشت همون شوخی همیشگی رو ادامه داد که اما من دوست ندارم و شوخی کردم.... می خواستم خفه اش کنم.حالم ازش بهم می خورد.کلی بهش توپیدم.آخه منو مسخره کرده بود.داشتم با خودم تصور می کردم که حالا داره قهقهه می زنه و... بهش گفتم خوشحال باش که حال منو گرفتی... بعد احساس کردم یه کمی تند رفتم.بی ظرفیت بازی در آوردم ازش معذرت خواستم اگه که بد حرف زدم. اونم گفت تو رو خدا اگه از اس ام اس هام یا زنگ هام ناراحت می شی بهم بگو.بعد بهم گفت که دوسم داره و همه ی این بازی ها ماله این بوده که یه جورایی بهم بگه دوسم داره ولی آخرش می ترسیده... یخ کردم! نمی دونستم باید چی بگم! احساس می کردم نفسم گیر کرده و بالا نمی یاد. همین الانش هم که دارم می نویسم قلبم داره از جاش در میاد. بهش میگم باید با هات حرف بزنم.چی شد به این حس رسیدی؟ دیشب می گفت دارم قاطی می کنم.تو عمرم این حرفایی رو که به تو زدم به هیچکس نزده بودم.همش فکر میکنه من ازش بدم میاد.همش می گی نمی خواد تیکه بپرونی می دونم آزارت دادم.... بهش گفتم من حالا بهت جواب نمی دم.نمی شناسمت.اگه فکر می کنی اشتباه کردی یا پشیمونی بگو.هنوزم دیر نشده من هنوز جواب ندادم.می تونم حرفاتو فراموش کنم.هااا. می گه یا تو یا هیچکس... نمی دونم چی کار کنم.ازش بدم نمی یاد.می تونم دوستش داشته باشم . ۴ سال دیگه من می شم یه مهندس عمران ولی اون یه دانشجوی انصرافی.نمی دونم .از آینده می ترسم!!! آخه چرا با من اینجوری می کنی خدایا! چرا همیشه وقتی به زور از سر بالایی میام بالا باید ببینم که یه چاله ی بزرگ جلو پامه که حتما باید بیفتم توش تا ازش عبور کنم... خدایا بازم کمک می خوام. بزار همه اینا خواب باشه. پ.ن:اومده بودم کلی حرف بزنم.از دانشگاه از استادامون که یکی از یکی جک ترن.اومدم کلی بخندیم.ولی الان دلم شور میزنه.همش دلهره دارم. پ.ن ۲:آنی جونم ببخشید به خدا.می دونم من به تو غر می زنم خودم بد ترم.ولی حالا که اومدم.پس تو هم بیا خانمی.هنوز آپ ماه رمضونت رو داری هاااا پ.ن۳:نیلو خانمی در چه حاله؟همه چی خوبه؟اوضاع رو به راهه؟مامان حالش خوبه؟دوس دارم خبرای خوب خوب بشنوم. و برای همه ی بی معرفت هایی که بهم سر نمی زنن هم کلی آرزوی خوب می کنم. تا بعد...
اومدم بگم سلاااااااااااااااااااام ولی قبلش گفتم بیام آپت رو بخونم بعد بیام بنویسم...خط به خطش رو که خوندم دلم هری می ریخت پایین... می دونم.قبول دارم. حق با تو.خودت می دونی چقدر شرمنده ام.گرچه هیچ فایده ای نداره.فقط می تونه یه احساس باشه.همین. فکر نمی کردم تو هم احساس تنهایی کنی...برات گفته بودم نه؟که اونجا چقدر سخته که همش روی تختت دراز بکشی و به سقف بیرنگ و مات اتاقت خیره بشی و هزار جور فکر و خیال مزخرف بکنی تا خوابت ببره.دلم نمی خواست اگه دارم تنهایی می کشم یا غر غر می کنم کسی رو هم با خودم شریک کنم.نه اینکه خودم نخوام.دلم واسه اونی می سوزه که می خواد غر های بی سر و ته منو تحمل کنه که حتی به ترک دیوار هم غر می زنه. منا می گفت چقدر بهت گفتم نزن یه شهر دیگه که همیشه در دسترس باشی!!! ولی تو فرق داری.من اگه عروسی داداش منا یا عقد راضیه رو نرفتم دلم نمی سوزه.ولی جایی که تو باشی و منم دعوت باشم و نیام دلم می سوزه. منم نمی خوام بشم یکی مثل مهسا.که همین الانش هم نمی دونم اصلا چی کار می کنه.معلموه که نمی خوام! اگه بدونی چقدر برات حرف دارم.کلی حرف رو دلم تلمبار شده که می ترسم همین الان لبریز بشه.می ترسم منفجر بشم.همش تو دلم آشوبه.اضطراب.ترس و... اونجا که بودم همش به این فکر می کردم که این حرفا رو به کی بگم؟به کی می شه اطمینان کرد؟کی حرفامو خوب گوش می کنه؟ اونجا هیچکس شبیه من نیست.همه درگیر خودشونن.اینا بهونه نیست.دلتنگیه.که فکر نکنی من اونجا خوشم.یا ۴ تا آدم دیدم تو رو یادم رفته.یه تار موی تو رو به یکی شون هم نمی دم.ولی قبول کن آدم وقتی تنها ست از همه چی می مونه.یه وقت به خودت میای می بینی ساعت شده ۷ عصر می خوای بری کافی نت که تنها دلخوشیت می تونه باشه.باید ۵۰۰ .۶۰۰ کیلو متر پیاده بری و برگردی تا ۹ شب که در خوابگاه رو می بندن. صبا هم که اگه کلاس نباشه به خاطر شب بیداری شب قبلش می خوابی... اینا همش از نظر تو توجیه می دونم .واسه دل خودم بود.ولی بازم خوب شد.یه تلنگر بعضی وقتا لازمه... کجایی؟بیا کلی برات حرف دارم....
سلام به همه! ببخشین تو رو خدا دو روزی که اومدم اینقدری سرم شلوغ بود که نتونستم بیام و شرح واقعه بدم.خلاصه و مفید میگم. ۱.چشتون روز بد نبینه.هنوز که هنوزه دانشکده خودمون رو تموم نکردن.به سلامتی یه یکی دو ترم دیگه.فعلا اجاره نشستیم. ۲.خوابگاه خوبه.بچه ها خوبن.همه چی خوبه. ۳.آخ دست رو دلم نزارین که خونه.یه پسرایی داریم که نگو....انگاری تو این ۹ ماه و اندی که واسه کنکور درس می خوندن هیچ کار دیگه ای نکردن. تو بگو یه ذره تمیزی و مرتبی هم...حالا این به کانار طرف با دمپایی میاد سر کلاس!!!با این چه کنیم؟ ۴.مثه این ترم اولی ها تا کلاسامون تشکیل نمی شه میریم معاونت دانشگاه که ای داد و هوار شما به دانشجو جماعت اهمیت نمی دین و... ۵.استاد زبان هم که من تا دو کلمه باهاش انگلیش حرف زدم وا رفت.نزدیک بود به بچه ها بگم براش آبقند بیارید.بیچاره انگاری تو غربت یه هم زبون پیدا کرده.کلی ذوق زد.تازه بهم میگه چه لهجه ی آمریکایی زیبایی دارین! ۶.استاد نقشه کشی هم که اصلا نگاهمون نمی کرد.با زاویه ۴۵ درجه نسبت به بچه های کلاس بیرون از پنجره رو می نگریست.جل الخالق!!! ۷.یه انجمن ادبی رفتیم تا دلتون بخواد خندیدیم.طرف اومده بود شعر فکاهی رو با لحن حماسی و ادبیات قدیم قاطی کرده بود شدهبود یه چیزی تو مایه های شاهنامه.بعد ازش انتقاد میکردیم که مثلا تو میون این همه کلمه زیبا چرا کلمه چت روم رو آوردی مگه شعرت طنزه؟میگه نه این از خصوصیات شعر جدیده!!! ۸.صبح زود میرم.دلم بازم تنگ میشه.خیلی خیلی. منو یادتون نره ها؟؟؟ بر میگردم....
درست مثل یه بچه ی کلاس اولی که تازه می خواد خونه رو برای رفتن به مدرسه ترک کنه.می ترسه.از اینکه وقتی برگرده خونه مامان و باباش نباشن.یا مثلا دیگه اسباب بازی هاش نباشن یا.... حکایت ما هم همینه.این چند روز کلی درگیر ثبت نام بودم.به عمرم اینجور جمعیت رو فقط یه جا دیده بودم اونم تو حرم امام رضا.همه تو هم چپیده بودن که بتونن زود تر از همه برن داخل دانشکده.خیلی خنده دار بود.و همینطور خسته کننده.ولی خب کلی دوست و آشنا و هم رشته ای برای خودم پیدا کردم.دوشنبه هم رفتیم بهبهان یه سری بزنیم و کارای خوابگاه رو انجام بدیم.اتاق خوبی به نظر میاد.زیاد کوچیک نیست.با یکی از هم اتاقیام هم دوست در اومدیم.تو دبیرستان هم بودیم.خلاصه قرار شد تو رفت و آمد ها با هم باشیم. بهبهانی ها آدمای خوبی هستن.خوش برخورد بودن.خدا کنه که ترم بعد بتونم انتقالی بگیرم برای اهواز.برای سه شنبه تا جمعه ی هفته آینده غذا رزرو کردم.سه شنبه می رم.با کلی بار و بندیل.هنوز نمی دونم باید چه حسی داشته باشم.جام که خوبه.خدا کنه همه چیش خوب باشه. نمی دونم چقدر به چقدر می تونم بیام اهواز.ولی اینجا رو ول نمی کنم.اینجا خونه ی منه.مگه نه؟ ترم اول که درس زیاد نداریم.تخصصی فقط نقشه کشی داریم.گرچه قراره ریاضی لیتهلد به احتمال فراوان داشته باشیم که من خیلی دوسش دارم.وفیزیک حرارات. این روزا که کار من شده چونه زدن با مامان سر اینکه اینقدر بار و بندیل بهم نده که ببرم.آخه کی حوصله داره!!! فعلا که خیلی دوست دارم هم اتاقی هام رو ببینم.اساتید گرامی رو ببینم.کلاس ها رو و.... زود زود میام اینجا.مامان که میگه فقط همین ترم باید اونجا باشی هاااااااا.یادت نره باید درس بخونی تا برگردی اهواز.(دلم می سوزه از اینکه اینقدر داره بال بال می زنه که برگردم) دلم خیلی تنگ می شه برای همه. آسیه آنی...تا نیلو آقا سعید گل کامران و همه اون عزیزایی که میومدن اینجا. این یه خداحافظی نیست!!!
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |